دلتنگتم ...

دلتنگتم ...
بی تو دلتنگی به چشمانم سماجت می کند
وای ، دل چون کودکی بی تو لجاجت می کند
اشتیاق دیدن تو میل خاموشی نکرد
هیچوقت عشقت به دل فکر فراموشی نکرد
گریه ها امانم را بریده اند.
می خواهم حرف بزنم.
دلم آنقدرگرفته است،
می خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم
می خواهم نباشم.
حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است.
خسته ازهیچ کسی نیستم.
خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم.
خسته، همه دوری هستم.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 23:38 توسط حیدر رضایی
|