با خبرنگار گروه دفاع مقدس رفته بودیم بیمارستان طرفه برای مصاحبه از یک جانباز شیمیائی .
وقتی عکس گرفتنم تمام شد رفتم جلو و دستشو گرفتم بوسیدم و اون مقاومت میکرد میگفت: این چه کاریه ؟ گرفتمش تو بغلم و شروع کردم به بوئیدن لباسش ! تعجب کرد ! گفت : چرا این کار را میکنی ؟ گفتم تو بوی برادرم غلامحسین رو میدی ؟ گفت : مگه برادر تو هم جانبازه ؟ گفتم : جانباز بود گفت : یعنی چی جانباز بود مگه الان دیگه جانباز نیست ؟خدا شفاء داده ؟ گفتم : نه پای راستش در عملیات والفجر ۸ در منطقه فاو رفت رو مین و از ناحیه پا قطع عضو شد و هنوز زخم پاش خوب نشده بود که با مخالفت پزشک معالجش رفت جبهه و در عملیات کربلای ۱ در منطقه مهران به شهادت رسید. اشک تو چشماش جمع شده بود. گفتم : الان که لباستو بو کردم یاد دوران مجروحیتش تو بیمارستان سینا افتادم که همین بو رو میداد ؟ معلومه این بو مال بهشته ؟ هر کسی این بو رو بده مال اونجاست ؟ ولی تو با برادرم یه فرقی داری ؟ گفت : چه فرقی ؟ گفتم : اون یه بار جانباز شد و یه بار هم شهید شد ولی تو هر روز شهید می شی ؟ خوش بحالت !
ادامه این عکسها رو اینجا ببینید.
