
آمنه بلند حرف بزن! بلندتر! چرا اینقدر صدایت را خفه می کنی؟ چرا از گفتن هراس داری؟ از بلند گفتن. از فریاد زدن چرا می گریزی آمنه؟ مگر برای تو غیر از فریاد هم مانده است؟ داد بزن اصلاً. هوار کن صدای سالها مانده در گلویت را. بگذار تمام عالم بدانند که چه بر سر تو رفته است. بگذار ما هم سهمی از این همه تنهایی و ترس و اضطراب ببریم. ما که هیچ چیز از آتش نمی دانیم. ما که اصلاً نمی فهمیم سوختن یعنی چه؟ آتش گرفتن یعنی چه؟ فریاد بزن آمنه. فریاد! بگو. به آنها بگو چه بلایی بر سرت رفته است. بگو! بگو که دستهایت چگونه میان آتش و فلاکت خاکستر شده اند.بگو آمنه به آنها بگو. به آنها بگو از این همه بی کسی و بی دستی خسته شده ای. بگو که در برابر چشمان پر سئوال مردم که ذره ذره نگاهشان تیری است که بر قبلت فرو می رود چگونه هلاک می شوی.
بگو آمنه بگو. با صدای بلند بگو. فریاد بزن. نعره بکش. بگو به آنها که بیکار شدن و بی کس شدن با دو دست بریده یعنی چه. بگو که دروغ گفتن به صاحبخانه از ترس آخر ماه یعنی چه. به آنها بگو که با دو دست بریده دختری 12 ساله را مادری کردن و خرج زندگی را دادن یعنی چه. چرا اینقدر پروا می کنی از گفتن؟ چرا اینقدراز حرف زدن می ترسی. حرف بزن. مادر به بن بست رسیده این همه تنهایی حرف بزن. بگو زن تنها بودن در این ابر شهر غول پیکر بی پدر و مادر یعنی چه. بگو زند بی کس و کار بودن در این روزگار پر از تورم و فقر و گرسنگی یعنی چه. بگو تا آنها بدانند. آنها که با داشتن دو دست سالم و شوهر و خانواده در گذراندن روزگارشان مانده اند. چه رسد به تو که حالا بدون دست و بدون همسر و در برابر این همه تنهایی و بی کسی و مصیبت بار زندگی بدوش می کشی. تو که شفا خوان ِ شب ِ گریه هایت، هق هق تنهایی است و " چه کنم چه کنم " های مافوق طاقت بشری.

آمنه اما همانطور آهسته و زیر لب حرف زد. همانطور خسته و خرد و بی قرار. با آنکه نمی خواست گریه کند، گریه می کرد. اشک هایش انگشتانش را انتظار می کشیدند و خبری نبود. انگشتها سیزده سال پیش از این در آتشی جا مانده بودند که خان و مان آمنه را ویران کرده بود. و حالا باید آمنه اشکهایش را با سر انگشت خیالش پاک می کرد.
پرسیدم: شوهرت کجاست آمنه؟
گفت: مرده.
پرسیدم: کی؟ کجا؟
گفت: پارسال بود که آمدند و گفتند شوهرت مرده، بیا جنازه اش را شناسایی کن.
گفت: لباس آن جنازه، لباس شوهرم بود ولی صورتش را نمی شد که تشخیص داد. داغان بود.
گفت: من نتوانستم آن جنازه را نبینم. دستی نداشتم که چشمهایم را بپوشاند.
پرسیدم: چرا صورتش داغان شده بود؟
گفت: انگار چیزی روی صورتش افتاده بود. قابل تشخیص نبود. صورتش له شده بود.
گفت: مادر شوهرم باور نمی کند که پسرش مرده باشد. هنوز هم منتظر پسرش هست انگار.
آمنه دوباره صدایش را خفه کرد. دوباره شروه کرد به پچپچه کردن. کسی صدایش را نمی شنید جز خودش. یکسال بیشتر بود که قاسم او و دخترش را رها کرده بود و رفته بود و بعد از یکسال بی خبری و در به دری صدایش کرده بودند که بیا و جنازه شوهرت را تحویل بگیر. انگار همین دیروز بود که قاسم بهانه کرد که می خواهد برود به شهرستان برای کار. بم که زلزله آمد رفته بود و چند باری به سراغ آمنه و فاطمه آمده بود. اینبار هم مثل دفعه های قبل.
آمنه چیزی نگفته بود. به شوهرش حق می داد. می دانست تحمل زنی که دستهایش در آتش سوخته و میان قل قل آب جوش سماور جا مانده، چقدر سخت است. می دانست تحمل کردن زنی که تمام بدنش در میان آب جوش سوخته چقدر دشوار است. پس تجمل کرده بود. چیزی نگفته بود. با خودش گفته بود : بذار بره. شاید از تو این صورت سوخته و تن سوخته ات خسته شده باشد. عیب نداره. عوضش اسمش بالای سر دخترته. چه می دانست که قاسم این بار با صورت متلاشی شده و افقی بر می گردد. کجا رفته بود اصلاً؟
گفتم: قاسم حق داری بری، برو. ولی دخترت رو فراموش نکن.
گفتم: قاسم فاطمه غیر از تو کسی رو نداره تنهاش نذار.
گفتم: قاسم اگر دستهای قطع شده من خسته ات کرده عیبی ندارد که بروی اما خرج و مخارج فاطمه را فراموش نکن.
گفتم: من که با این دستهای بریده نمی توانم کاری برای خودم پیدا کنم لااقل تو سالم باش و به ما سر بزن.
گفتم: می بینی قاسم! حتی دستی ندارم که چشمهایم را از دیدن صورت منهدم شده تو پنهان کند.

پرسیدم: آمنه دستهایت کو؟
گفت: میان قل قل سماور ماند و مرد.
گفت: از خدا پنهان نیست برادر از تو چه پنهان که من بیماری صرع دارم.
گفت: فاطمه را پنج ماه بود که باردار بودم و دکتر یکی از قرص هایم را قطع کرد. داشتم غذا درست می کردم که فشارم افتاد. سرم گیج رفت و رفتم صورتم را آب بزنم که افتادم روی سماور.
تاریکی رفت و دوباره برگشت. تاریکی رفت و قل قل سماور را با خودش آورد. سمار نفتی بود و نفت روی زمین هوار شده بود و موکت پلاستیکی خانه آمنه را می بلعید. کسی در آن لحظات مصیبت نبود تا بداند در این زیر زمین 6 متری چه فاجعه ای در حال رخ دادن است. آمنه می سوخت و زندگی اش را می خواست نجات بدهد. تاریکی دوباره آمد و رفت. آمنه از بوی گوشت کباب شده دستهایش بهوش آمده بود. دستهایش در تلاطم بی رحم آب جوش سماور نفتی متلاشی شده بود و او می خواست که آتش را خاموش کند. پیچ و تاب تنش در برابر موکت پلاستیکی آتش گرفته کافی نبود. آتش موزیانه زندگی اش را می جوید و قل قل سماور مغز آمنه را نشانه رفته بود و آمنه تنها به فاطمه پنج ماه که در شکمش تکان می خورد می اندیشید. مادر بود آخر. سیاهی مجال نمی داد. می آمد و می رفت. می آمد و می رفت. بار آخر صدای کسی را شنیده بود که فریاد جگرخراشش گوش فلک را کر کرده بود. قاسم بود انگار. شوهرش. شوهر خسته و کارگرش که از بوق سگ تا نیمه شب برای زن و فرزند در شکم مانده اش جان می کند. شام خورده ای قاسم؟ پولت را صاحب کارت داده؟ نمی توانست اینها را بپرسد. سیاهی دوباره او را بلعیده بود. چشم که باز کرد خودش را در بیمارستانی دیده بود که از زور درد ضجه می زند و قاسم را بالای سرش.
گفتم: دستهایم کو قاسم؟
گفتی: خدا بزرگه آمنه! غصه نخور. سرت سلامت.
گفتم: حالا با داشتن دو تا دست از ساعد بریده چطور مادری کنم؟
گفتی: مگه من مُردم آمنه!
گفتم: دیدی مُردی قاسم! دیدی مُردی مرد!
و تو اصلاً حرفی نزدی قاسم. مثل همان موقع که می خواستی بروی و من در چشمانت خستگی را می دیدم. می دیدم که از داشتن زنی بدون دو دست خسته شده ای. می فهمیدم قاسم حال و روزت را. دوازده سال تمام من را تحمل کردی و حالا می خواهی بروی.
پرسیدم: در این همه سال شوهرت اذیتت نمی کرد؟
گفت: نه. اصلاً.
پرسیدم: پس چرا گذاشت رفت؟
گفت: نمی دونم.
پرسیدم: خسته نشده بود از شما؟
گفت: گاه گداری می گفت خسته شدم. صبرم تمام شده. تا کی باید این زندگی را تحمل کنم.
پرسیدم: فقر زندگی اش را خسته کننده کرده بود یا حال و روز تو آمنه؟
گفت: از فقر ناله می کرد و نداری. چون آمپولهایی که من مصرف می کردم قیمتش خیلی بالا بود، دیگر نمی توانست آن آمپولها را برای من تهیه کند و همین آزارش می داد.

آمنه دوباره صدایش ضعیف شد. ضعیف و ضعیف تر. من که دیگر چیزی از حرفهایش نمی فهمیدم. انگار با خودش حرف می زد. با اینکه لبهایش می جنبید اما صدایی از او در نمی آمد.
گفتم: دیدی قاسم! دیدی چه بر سرم آمد؟
گفتم: ای کاش می شد دستهایت را بردارم و با خودم ببرم تا بهتر ظرف هایم را بشورند. تا بهتر برای فاطمه غذا بپزند. تا بتوانم موهای فاطمه را با آنها شانه کنم. یا گاهی که گریه می کنم انگشتانت اشک هایم را پاک کنند. شاید با داشتن این دستهای ضمخت و مردانه کاری برایم پیدا شود. اما نشد قاسم. دستهایت را نتوانستم با خودم از سردخانه پزشکی قانونی بیرون بیاورم. نمی شد. اره می خواست و دستی که آنها را ببرد. دستی که من نداشتم. که اگر داشتم که اصلاً به فکر بردن دستهای تو نمی افتادم.
گفتم: نشد قاسم. نشد. همان کار حقیری که در باشگاه پرسپولیس داشتم هم از من دریغ کردند و از اول فروردین گفتند دیگر نیا.
گفتم: قاسم حالا سه ماه است که از صبح تا شب با دو دست بریده در خیابانها دنبال کار می گردم و دستی ندارم که کسی به خاطر آنها هم که شده به من کار بدهد.
گفتم: تازه گیرم دستهایم را هم داشتم. با این بیماری صرع چه کنم که توان خرید قرص هایش را ندارم.
گفتم: تازه اگر می توانستم قرصی بخرم نان شب فاطمه و کرایه اول برج واجب تر از آن بود.
حالا خیلی ها می دانند که نام کوچک آن زن بدون دست مانده در آخرین خانه کوچه ای بن بست در دودآلودترین نقطه این تهران بدقواره لامصب چیست. همه نام آمنه را خوب می دانند. اما نمی دانند که سفره سردش خالی ست. چراغ خانه اش خاموش است. خواب سبکش بی لبخند و دختر دوازده ساله اش فاطمه که از همه گریزان است و ساکت، از عذاب مادر چه عذابی می کشد.
حالا من هی فریاد بزنم که آمنه فریاد بزن! چه فایده. چه فایده که من دستم از دنیا کوتاه است. چه فایده که مادرم هنوز هم فکر می کند که قاسم دست من را عمداً سوزاند. تن من را عمداً سوزاند. چه فایده از این دل شکسته؟ چه فایده؟ چه فایده از این همه شعار که از در و دیوار بر سرمان آوار کرده اند؟ کو؟ کجاست؟ چی شد آن پول نفتی که وعده اش را دادند؟ راستش من این روزها به عمد مکث می کنم. سکوت می کنم. خفه می شوم و فریاد نمی کنم. من به عمد به کوچه و خیابان و آفتاب بی پیر تابستان پناه می برم. مبادا صاحبخانه بفهمد که بیکار شده ام. آن وقت همان بیغوله لامرت را هم از ما دریغ می کند. آن وقت دیگر همان سقف را هم ندارم که تمام زمستان زیر سوراخهایش تشت بگذارم و قابلمه. آن وقت همان پله را هم ندارم کهدائماً درد زانوهایم را بیشتر و بیشتر کند.
پرسیدم: خانواده ات کجان آمنه؟
گفت: هستند. اما کاری به من ندارند.
پرسیدم: چرا؟
گفت: مثلاً تنبیه ام کرده اند. دوازده سال پیش گفتند شوهرت تو را سوزانده و من زیر بار نرفتم و مرا ترک کرده اند.
گفت: آنها حق خودم را هم از من دریغ می کنند.
گفت: تا پدرم بود هوایم را داشت، اما او هم از پیش من رفته.
گفت: حالا حقم را گرفته اند و بابا هم مرده است.
گفت: اون موقع همش می گفتند شوهرت این بلا را بر سرت آورده و من پای شوهرم وایستادم و حالا که مرده از من بریده اند.
پرسیدم: مگر شوهرت چه کار کرده؟
گفت: می گفتند شوهرت دستهایت را برده و تو آتش سوزانده.
گفت: پدرم می گفت چرا اینقدر آمنه را اذیت می کنید که اون هم مرد.
گفت: مادرم چهار سال پیش اومد یه سری به من زد و دیگه از آن موقع دیگر نیامد.
پرسیدم: با این تورم 30 درصدی چه می کنی فاطمه؟
گفت: نمی دانم... خدا بزرگه.
پرسیدم: کرایه خانه ات ماهی چقدر است؟
گفت: ماهی 150 هزار تومان.
پرسیدم: از کجا می آوری این پول را؟

آمنه دیگر حرفی نزد. همان لب زدن هایش هم ساکت شد. دیگر هیچ نیازی به واژه و کلمه و عبارت نبود. مرثیه، مرثیه سکوت بود. آزردگی. آمنه دیگر حرف نمی زد. نمی خواست اما گریه می کرد. از بیرون صدای تلویزیون همسایه می آمد. انگار فتح حماسه ای را به جشن نشسته بود. صدای پرشور آهنگی حماسی که با قطره های پر هیاهوی اشک چشمان آمنه مخلوط شده بود. ترکیب بی تناسبی از درماندگی و دروغ. درماندگی حقیقت و دروغی که بی خودی همه جا را شلوغ کرده بود. حقیقتی که دستهای قطع شده آمنه بود و بی پدری فاطمه و تنهایی مادری که از این همه فلاکت خسته شده بود و دروغی که خلوت بن بست ما را بی خودی بر هم زده بود. فاطمه خودش را از ما پنهان می کرد و من در چنبره کلمات ویران کننده ای گرفتار شده بودم. دلم می خواست از قول سید علی صالحی برای فاطمه بخوانم: مدارا کن ترانه نانوشته! دختر پرده نشین بی خاطره! که دهانم قفل شده بود.
مشکلات قابل توجه ایشان عبارتند از:
1- نداشتن شغل متناسب با وضعیت معلولیت و اینکه بسیار تمایل به انجام کار و کسب درآمد برای امرار معاش دارند.
2- اجاره بهای مسکن ماهیانه 150 هزار تومان
3- تهیه دست مصنوعی هوشمند
از دوستان و هموطنان عزیز و گرامی که تمایل به کمک رسانی دارند با پست الکترونیکی hidarrezaei@gmail.com ارتباط برقرار کند.