
نامه یک نوجوان اعدامی
پائيزگفت تا چند روز ديگر مى رود. مأمور زندان هم گفت قبل ازرفتن پائيز تو هم مى روى. با انگشت روز ها را مى شمارم. لحظه هاى مرموز به تندى مى گذرند. لولوى شب مى آيد، هر شب... تو هم مى بينى اينجا تاريك است.
بوى مدرسه ازيادم رفته. حالا من - على مهين ترابى، فرزند محمدرضا متولد سال ۱۳۶۵ -شاگرد درس خوان سال دوم هنرستان درميان اين جمعيت نام ديگرى هم دارم «اعدامى»!
هيچ وقت زمستان را دوست نداشتم اما حالا كه قرار است ديگر هيچ وقت روى خيابان هاى سفيد محله مان را نبينم دلم براى برف بازى حسابى تنگ مى شود.جويبارى از چشم هايم جارى مى شود.مرگ لالايى مى خواند، صداى خاموشش را مى شنوم.ضربه هاى قلبم يكى يكى خاموش مى شوند. لحظه هاى غم انگيز زندگى ام ازچهاردهمين روز بهمن سال ۸۱ شروع شد. در رشته كامپيوتر يك هنرستان غيرانتفاعى درس مى خواندم.
شاگرد اول مدرسه بودم. به همين خاطر رؤياى شركت در المپياد برايم درحال تحقق بود. اما...
ميلاد و مزدك همكلاسى هايم بودند. آن روز باهم درگير شدند . وقتى فهميدم درگير شده اند رفتم جدايشان كنم. دلم نمى خواست نمره انضباطشان كم شود. وقتى يكى از بچه ها فرياد زد: مدير آمد بچه ها از هم جدا شدند. شاگرد ها به صف وارد كلاس مى شدند.مزدك فكر كرد به طرفدارى ازميلاد وارد دعوا شده بودم. نمى دانست هيچ قصدى نداشته ام.مزدك گفت : « زنگ آخر بايست كارت دارم.»
اهل دعوا نبودم، همه اين را مى دانستند . دلم نمى خواست در موردم اين طورى فكر كند.
به كلاس رفتم. مى خواستم با مزدك حرف بزنم و برايش بگويم كه فقط مى خواستم آتش دعوا را بخوابانم اما مزدك قبل از اين كه حرف هايم را بشنود از شدت عصبانيت به طرفم هجوم آورد. اما بچه هاى كلاس او را گرفتند و بى نتيجه به كلاس خودم برگشتم.
زنگ آخر
آن روز در تمام زنگ ها دلم حسابى شور مى زد.بالاخره زنگ آخر خورد. زنگ آخرى كه بوى مرگ مى داد.
مقابل دم در مدرسه مزدك را ديدم. ميلاد هم با من بود. همان موقع مزدك نزديكم شد و درگيرى رخ داد. خيلى از بچه هاى مدرسه دورمان بودند. عده اى مى خواستند جدايمان كنند. همهمه بدى بود. نفسم داشت بند مى آمد.حلقه دانش آموزان مدرسه لحظه به لحظه تنگ تر مى شد. طرفدارهاى من، ميلاد و مزدك پخش شده بودند.وقتى ياد آن صحنه مى افتم قلبم از جا كنده مى شود. بچه ها از هر طرف فشارم مى دادند. به عقب كشيده شدم. فشار آن قدرزياد بود كه چند قدم عقب تر رفتم. چاقو را از جيبم در آوردم. مى خواستم با نشان دادن چاقو آنها را بترسانم.مزدك و ميلاد هنوز با هم درگير بودند. ميلاد از پشت سر او را مورد ضرب و شتم قرار داده بود كه ميلاد به طرفم آمد. آن لحظه نفهميدم چه اتفاقى افتاد. ناظم آمد.چشم هايم داشت مى سوخت. فضا غبارآلود بود. مرثيه چشمانم تمامى نداشت. نفس نفس مى زدم كه ناظم رسيد.با آمدن او بچه ها فرارى شدند. بعضى ها مزدك را كه به شدت عصبانى بود كنارى كشيدند.او داشت كاپشنش را در مى آورد و همچنان هم تهديد مى كرد. يك لحظه متوجه شدم پيراهنش خونى است.حالم خراب شد.دنيا دورسرم چرخيد. تمام توانم را در تارهاى صوتى ام جمع كردم و فرياد زدم كدام نامردى او را با چاقو زده
انگارى همه كوچه ها به بن بست مى رسيدند.
نزديكى هاى مدرسه فقط يك ماشين در حال حركت بود. با التماس و گريه خواستم توقف كند.
راننده وقتى ديد مزدك خونى است گفت به من ربطى ندارد. مى ترسيد گرفتار شود. گفت: «هر كى زده خودش هم ببردش بيمارستان.»
دنيا دور سرم مى چرخيد.گفتم آقا تو را به جان بچه هايتان ما را ببريد. من نزده ام اما مزدك همكلاسى ام است شما او را برسانيد خودم تا آخرش هستم.راننده ايستاد اما سوارمان نكرد . فكر مى كردم حالش خوب مى شود. سرانجام يكى از دبيرهاى مدرسه آمد و مزدك را به بيمارستان رساند. خودم به دفتر مدرسه رفتم.بچه ها ميلاد را هنگام فرار از صحنه جرم گرفته و به دفتر برده بودند.
* پليس در مدرسه
دقايقى بعد مأمورهاى پليس آمدند.به كلانترى منتقل شدم . تا به آن روز نمى دانستم كلانترى چه شكلى است. رنگ به صورت نداشتم.انگشت هايم مى لرزيد. دلم آرام نمى گرفت . انگار يخ زده بودم.
افسرنگهبان گفت : «مزدك زنده است.»
با شنيدن اين حرف حالم بهتر شد. گفتم خدا را شكر چون خود مزدك به همه مى گويد كه من در آن ماجرا تقصيرى نداشته ام.
دو روز بعد
ثانيه هاى وحشت به كندى مى گذشتند. حقيقت تلخى در راه بود. من و زندان اى كاش هيچ وقت در لحظه هاى مأيوس كننده آن روز ها اسيرنشوى. باورم نمى شد، نه ! كابوس بود. بگو هنوز هم دارم كابوس مى بينم...بابا آمد. پشت در بازداشتگاه ايستاد. درچشم هايم زل زد. گفت : «بى آبرو !انتظارهيچ حمايتى از من نداشته باش. آبروى چند ساله ما را به باد فنا دادى. لعنت... !»
مى خواستم فرياد بزنم. صداى بغض آلودم از ته گلو بيرون آمد. شرم داشتم در بازداشتگاه به چشمان بابا نگاه كنم. گفتم : « شما به ملاقات مزدك برويد خودش همه داستان را همان طور كه بوده برايتان تعريف مى كند. مزدك به شما و همه آن آدم هاى بيرون مى گويد كه من نزده ام...»
بابا آه عميقى كشيد و رفت. عمق تلخى نگاهش هنوز جانم را مى سوزاند. بعد از رفتن بابا به اداره آگاهى منتقل شدم و در آن جا آوار ناباورى برسرم فروريخت. آه ! مزدك مرده بود.
بيچاره بابا اين را مى دانست به همين خاطر بدون حرفى فقط آه كشيد و رفت. رفت و تا بيست روز ديگر هم به ملاقاتم نيامد. با درخواست ديگران هم براى گرفتن وكيل مدافع مخالفت مى كرد.
داشتم ازدرون مى سوختم. از همان روز ديگر چشم هايم به جز پنجره هاى بسته هيچ نمى ديد. آرام و قرار نداشتم، تبسمى در لحظه هاى مبهم اين كابوس جا نمى گرفت. هنوز هم صدايى نيست، جز مرگ، اين رامى شنوىمن هيچ ضربه اى نزده بودم. اما انگار پشت شيشه هاى قطورترين پنجره زمان ايستاده بودم.خانواده مزدك خدابيامرز برخوردى انسانى با من داشتند. بابا گفت: «فقط بگو غلط كردم. بگو اشتباه شده. تقاضاى عفو و بخشش كن.اين ها آدم هاى خوبى هستند، داغ دارند اما تو را مى بخشندمى دانم.»
در دادگاه
بعد از سه جلسه دادگاه قاضى فقط مى پرسيد: «آيا سه ضربه را قبول دارى »
من كه فقط روى بدن مزدك خون ديده بودم مى گفتم نه! ضربه اى نزده ام اما يك قسمت خون آلود روى بدنش ديدم. قاضى مى گفت: پس يك ضربه را قبول دارى؟ گيج بودم. اصلاً ضربه اى نزده بودم اما بايد به كارى انجام نشده اعتراف مى كردم. بار ها گفتم اصلاً ضربه اى نزده ام و شايد در لحظه اى كه او را هل داده اند بر اثر ازدحام جمعيت او مورد اصابت كارد قرار گرفته است. پائيزدارد مى رود. من هم دارم مى روم.
در شعبه تشخيص ديوان عالى، لايحه دفاعيه وكيل مدافع ام رد شده و در اعاده دادرسى هم به آن توجهى نكردند. پرونده ام براى تأييد نهايى به حوزه رياست قوه قضائيه رفت. در آن جا آيت الله شاهرودى دستور دادند: «با توجه به نظريه مشاورين محترم، پرونده در يكى از هيأت هاى حل اختلاف به صلح و سازش ختم شود.»
حالا روز ها مى گذرند. تا به حال اين قدر به مرگ نزديك نشده بودم
زمان زيادى به اجراى حكم باقى نمانده. هنوز آرزوهايم را درست نقاشى نكرده بودم كه توفان زد.
در هجوم وحشيانه اين خزان دل كسى به غنچه ها رحم نكرد. ميله هاى زندان را تا به حال ديده اى
تا به امروز در گرداب غوطه خورده اى نفسم دارد بند مى آيد. پنج سال است كه ثانيه ها را به انتظار رهايى مى شمارم. صدايى در نيمه شب به گوشم مى رسد. وقتى لولوهاى وحشت مى آيند زمزمه اى آرام و ناخودآگاه به قلبم هشدار مى دهد كه روزى بى گناهى ام به اثبات مى رسد. زمان زيادى باقى نمانده. برايم دست به دعا ببر. حالا تمام آرزويم اين است كه مزدك به خواب مادرش بيايد و برايش از حقيقت آن روز و بى گناهى ام بگويد.
به انتظار زمستان مى نشينم.
اگر ر ها شوم براى پدر و مادر مزدك فرزندى مى كنم.
نجات، نجات، نجات... حالا قبل از رفتن پاى چوبه دار اين واژه را با تمام وجود فرياد مى زنم. صدايم را مى شنوى جوانى ام را مى بينى
به خدا من بى گناهم. به جوانى ام رحم كنيد. همين

انتشار اين ماجرا از چند روز گذشته تاكنون بازتاب هاى گسترده اى در ميان اقشار مختلف جامعه داشته است
حاضرم به جاى على اعدام شوم
صداهاى مهربان با دردى مشترك از هرگوشه به گوش رسيد.
خانم طارمى ۳۵ ساله، مادر و تنها سرپرست دختر و پسر خردسالش گفت: اگر پدر و مادر مرحوم مزدك، راضى به بخشش على شوند حاضرم به جاى او اعدام شوم. اين مادر با اشك و صدايى بغض دار ادامه داد: من هم مادرم و مى دانم پدر و مادر داغدار چه زجرى كشيده اند. اما مگر با مردن على، بچه از دست رفته دوباره بر مى گردد درتمام سال هايى كه براى بزرگ كردن دو فرزندم سر كار رفته ام زجر بزرگ كردن بچه را چشيده ام. به خدا مى دانم فرورفتن سوزنى در تن بچه آدم مثل مردن است اما حالا كه اين اتفاق افتاده و نمى شود كارى كرد از پدر مزدك مى خواهم به خاطر اشك هاى يك مادر او را ببخشد. به خدا تعارف نمى كنم و براى زنده ماندن يك جوان حاضرم به جاى او بالاى چوبه دار بروم.
درخواست ستاره سينماى ايران براى بخشش على
ديروز در جمع تماس گيرندگان يكى از ستارگان مرد سينماى ايران و تلويزيون -كه خواست نامش گفته نشود گفت: با خواندن ماجراى زندگى على بسيار متأثر شدم و اشك ريختم. راستى كه دست سرنوشت، بازى سختى براى خانواده مزدك و على رقم زده است. اما با تمام وجود از خدا مى خواهم اولياى دم از اين امتحان الهى سربلند بيرون بيايند و رهايى بخش يك جوان باشند.
درخواست دوباره مادر سه شهيد
همچنين مادر سه شهيد بزرگوار احمد، محمود و محمد كشورى براى بار دوم با بيان تأسف قلبى از حادثه پيش آمده براى مزدك؛ يك بار ديگر تقاضاى بخشش خود را از خانواده اولياى دم مطرح كرد. خانم فاطمه سيلاخورى به پدر مرحوم مزدك گفت: با لحنى خاضعانه و به عنوان مادرى كه سه جگر گوشه خود را تقديم اسلام و ملت و كشور كرده، از شما براى اين جوان طلب بخشش دارم. مطمئن باشيد با ر ها شدن على، خانواده او تا آخرين لحظه عمر خود دعاگويتان خواهند بود. شك نكنيد كه با بخشيدن زندگى دوباره به على روح مزدك عزيزمان هم آرام مى گيرد. مطمئن باشيد با ايثار و فداكارى تان پسرتان پشت در بهشت در انتظارتان خواهد بود، پس به عنوان مادر سه شهيد از شما درخواست مى كنم گذشت كنيد و براى آخرت خود سرمايه اى ماندگار بسازيد.
پرايد قسطى ام را مى دهم
درميان تماس گيرندگان مردى ميانسال گفت: تمام دار و ندارم يك ماشين پرايد قسطى است كه با آن نان زن و بچه ام را در مى آورم. اگر بتوانم با فروش آن به پرداخت ديه و نجات على كمك كنم با كمال ميل آماده ام. اما تو را به خدا نگذاريد اين بچه درس خوان بميرد. من هم به عنوان يك پدر فقط از پدر مزدك مى خواهم گذشت كند.
* فيلم سينمايى بخشش را مى سازم
حميد بوربور كارگردان فيلم هاى مذهبى منتظران ـ در باب انتظار حضرت مهدى (عج)ـ خواستار بخشش جوان اعدامى شد. اين فيلمساز گفت: در صورت بخشش پدر مزدك حاضرم از اصل داستان فيلمنامه اى بنويسم و فيلمش را هم بسازم. اما خواهش مى كنم نگذاريد خون ديگرى ريخته شود. خانواده معظم شهدا، مديران عامل شركت ها و كارخانه هاى مختلف از سراسر كشور و جمعى از افراد به نمايندگى از كسبه بازارهاى مختلف سراسر كشور نيز براى كمك به على اعلام آمادگى كردند. خيلى ها گفتند : حاضرند براى نجات على به هر شكل ممكن كمك كنند. گروه زيادى از مردم نذركرده اند و حالا همه چشم ها در انتظار يك واژه است؛ بخشش!در اين شب ها خانه متروك خانواده على خالى است. سكوتى وهم انگيز نيز خانه مزدك را فرا گرفته. على مى گويد: عجيب است كه تا به امروز طاقت آورده ام. حالا دست هايم را دور زانوانم حلقه مى كنم. جسمى زخمى و فرسوده ام. خود را به گوشه ديگر سلولم مى كشانم. چند روزى است كه خواب و خوراك ندارم. هم بندى هايم دايم به من اميد مى دهند و نيرويى هم از درون مرا به بخشش و رهايى از پشت ميله ها كه پنج سال از بهترين روزهاى زندگى ام را پشت آن گذرانده ام نويد مى دهد. به همين خاطر تا صبح اعدام به بخشش و رهايى از بند مى انديشم و دعا مى كنم. در اين ميان دلم غصه دار مادر زجركشيده ام است. بنابراين سر نماز مى گويم: «خدا كند مرا به خاطر اشك هاى مادرم ببخشند.» پنجره اى نيست. ابرى نيست. اندوه هست. من هنوز هستم. به جاى من از پنجره بيرون را نگاه كن. به پدر مزدك بگو على گفت اگر بمانم برايتان فرزندى مى كنم. اگر باران باريد، اگر صداى گام هاى رهگذران را شنيدى بگو اين جا يك نفر منتظرشكستن سكوت شب است... به دست هاى رو به خدايم و چشم هاى خيسم نگاه كن و بگو: آمين!



حکم علی (اعدام) آخر آذر قابل اجراست . امروز جمعى از هموطنان در اقدامى انساندوستانه از تمام نقاط ايران گرد هم آمدند و با تاج هاى گل روانه خانه پدر مرحوم مزدك شدند. اين افراد از يكديگر شناختى نداشتند و فقط براى نجات جان يك جوان گرد هم آمدند. اين گروه از افراد نيكوكار و خيرخواه با اجتماع مقابل خانه پدر مزدك ـ ولى دم پرونده ـ براى آمرزش روح آن جوان از دست رفته ـ مزدك ـ دعا و نيايش كردند.سپس انتظار كشيدند تا پدر آن مرحوم در خانه را به روى اين افراد باز كند. و آنان تقاضاى بخشش على را مطرح كنند.اما پس از ساعت ها انتظار متوجه شدند كه پدر مزدك و خانواده اش در خانه حضور ندارند و به همسايگان گفته اند كه به مسافرت رفته اند. در ميان اجتماع كنندگان، خانواده شهدا و ايثارگران، چند پزشك ، وكيل دادگسترى، خانه دار، دانشجو، كارمند، كارگر ساده، طلافروش، صراف، راننده اتوبوس ، مسافربر، بازنشسته ارتش، داروساز، عكاس، كارمند شركت خودروسازى ، معلم و ... حضور داشتند كه همگى براى شنيدن حرف هاى ناگفته پدر مزدك ساعت ها انتظار بى نتيجه كشيدند.
