
پس از ارائه گزارش 1 و 2 پیگیری درمان و فرا خوانی هموطنان عزیز مبنی بر همراهی و کمک رسانی به کودک بیمار (مهدی قلخانباز) ، از سوی بیمارستان (INTERNATIONAL NEUROSCIENCE INSTITUTE- INI - هانوفر آلمان) پروفسور مجید سمیعی (جراح مغز و اعصاب) مبلغ 40 هزار یورو برآورد هزینه درمان اعلام شد که با اطلاع ایشان از محرومیت مالی کودک و کمک خیرین ایرانی عزیز، ایشان نیز کل هزینه جراحی خود و دستیارانش را (مبلغ 20 هزار یورو) را حذف کردند و خواهان شرکت در این امر خیر شدند. مبلغ باقی مانده طی مدت 3 ماه از سوی ایرانیان داخل به حساب بانکی اعلام شده و ایرانیان خارج از کشور به حساب بیمارستان هانوفرآلمان به نام کودک واریز شد. طی این مدت مراحل صدور گذرنامه و ویزا از سوی سفارت آلمان در ایران انجام شد از آنجایی که یکی از مدارک مورد نیاز دعوت نامه از یک هموطن مقیم آلمان بود کار را دشواره کرده بود این گره سخت با عنایت خداوند مهربان و همراهی یکی از ایرانیان مقیم آلمان میسرشد و در دقایق نهایی ویزا صادر شد. تمام مراحل اجرایی اعم از خرید بلیط هواپیما / مکاتبات با سفارت آلمان/ پیگیری دعوت نامه ازهموطنان مقیم آلمان/ تماس ها و پی گیری صدور ویزا و حتی همسفر آنها (پدر و کودک) به آلمان با هزینه شخصی، را یکی از خیرین عزیز و محترم با دلسوزی پدرانه و خالصانه انجام داده و می دهد پس از بررسی ایشان نزد مجرب ترین پزشکان داخلی (که در گزارش های قبلی به استحضار رسید) آنها نقطه قابل تامل و امیدی را خبر نمی دادند و هر گونه جراحی بر روی سرو مخچه را منجر به فوت زودرس می دانستند که با مکاتبات ایشان و ارسال اسناد پزشکی این کودک به پروفسور سمیعی و دستیاران ایشان (در بیمارستان هانوفر آلمان) آنها نطری متفاوت و قابل علاجی را پیشنهاد کرده و کودک را جهت درمان دعوت کردند. بیشترین انگیزه برای دعوت به آلمان مراقبت های بعد از عمل نام برده می شود که در ایران به آن توجه نمی شود و اگر این مراقبت ها انجام نشود جراحی ها مخچه و سر هیچ گونه تاثیری نخواهد داشت. آنچه در زیر می خوانید گزارش همراه با تصویر ایشان می باشد:
يكشنبه بيست و ششم خرداد ماه سال 1387 ساعت 5ر8 صبح- فرودگاه امام خميني
پرواز شماره IR723 هواپيمايي ايران اير به مقصد هامبورگ، دو مسافر غريب دارد: مهدي قلخانباز، كودك شش ساله تويسركاني كه بدليل عارضه مادرزادي ميلو مننگوسل در بدو تولد، مبتلا به مشكلات متعددي از جمله تجمع مايع در سر و بزرگ شدن سر موسوم به هيدروسفالي، پائين آمدن مخچه از محل طبيعي خود و قرار گرفتن آن در ناحيه فوقاني گردن، عدم توان كنترل ادرار و مدفوع، بي حسي قسمت انتهايي هر دو پا، ناتواني در راه رفتن، دفرمه شدن قسمت انتهايي هر دو پا، در رفتگي لگن و نزديك شدن مردمك دو چشم به هم ( Strabismus ) ، به همراه پدرش.

مقصد آنها هانوفر آلمان است. انستيتوي جراحي مغز و اعصاب INTERNATIONAL NEUROSCIENCE INSTITUTE (INI ) به رياست پروفسور مجيد سميعي جراح برجسته مغز و اعصاب ميزبان مهدي است. مهدي با ويلچر به هواپيما منتقل مي شود و پدرش در كنار اوست. مهدي براي مادر و خواهر 9 ساله اش فائزه بيقراري و دلتنگي مي كند. بيش از نيمي از طول سفر را مهدي در خواب سپري مي كند.

يكشنبه بيست و ششم خرداد ماه سال 1387 ساعت 26/1 بعد از ظهر به وقت آلمان- ايستگاه راه آهن هامبورگ
مهدي و پدرش سوار قطار هامبورگ – هانوفر شده و در واگن درجه دو بر روي صندلي نشسته اند. مهدي طول مسير را به تماشاي عكس هاي يك مجله آلماني مشغول است.

يكشنبه بيست و ششم خرداد ماه سال 1387 ساعت 45/2 بعد از ظهر به وقت آلمان- ايستگاه راه آهن هانوفر
مهدي و پدرش از قطار پياده شده سالن راه آهن هانفر را به سمت درب خروجي طي مي كنند. مهدي بر وي چمدان چرخدار پرش نشسته است و چشمان كنجكاوش به تماشاي محيط غريبي كه وارد آن شده نشسته است. پس از لحظاتي پدر و پسر با تاكسي به سمت بيمارستان INI مي روند.

يكشنبه بيست و ششم خرداد ماه سال 1387 ساعت 25/3 بعد از ظهر به وقت آلمان- بيمارستان INI در هانوفر
مهدي و پدرش در قسمت پذيرش بيمارستان INI در انتظار انجام مراحل اداري پذيرش بيمار هستند. مهدي هنوز نمي داند كه در بيمارستان است و بي تابي نمي كند. مراحل پذيرش به سرعت طي مي شوند و مهدي در اتاق شماره 2112 كه از قبل براي او تدارك ديده شده است بستري مي شود.



يكشنبه بيست و ششم خرداد ماه سال 1387 ساعت 20/4 بعد از ظهر به وقت آلمان- بيمارستان INI در هانوفر – اتاق شماره 2112
مهدي فضاي بيمارستاني اتاقش را حس مي كند. با اين فضا آشناست. كمي مضطرب است. از پدر سراغ مادر و خواهرش را مي گيرد. كليه مراحل تشخيصي و درماني در بيمارستان از قبل هماهنگ شده است. پرستاران بيمارستان براي خونگيري و انجام آزمايش خون به سراغ مهدي مي آيند. پرستاران آن قدر با مهدي بازي مي كنند تا او اجازه خون گيري را به آن ها مي دهد. پزشك مسئول جمع آوري سوابق بيماري مهدي به اتاق مي آيد. سوابق بيماري مهدي را به دقت مي نويسد. سپس مسئول غذاي بيمارستان به سراغ مهدي و پدرش مي آيند و سفارش غذاي آن ها را براي يك هفته مي نويسند. شام مهدي و پدر ش آماده است. پدر و پسر شام مي خورند. ساعت از هشت شب گذشته است. پروفسور سميعي لبخند بر لب به همراه دستيارانش وارد اتاق مي شوند. صحنه ي شورانگيزي ست. مهدي با پروفسور سميعي عكس هايي به يادگار مي گيرند.

پروفسور سميعي مهدي را معاينه مي كند و اقدامات درماني را براي پدر مهدي توضيح مي دهد. او شخصا" مسئوليت درمان مهدي را بر عهده گرفته است. پدر مهدي نگران است. پروفسور سميعي توضيح مي دهد: مهم ترين اقدام براي درمان مهدي، تخليه ي مايع جمع شده در سر اوست. اين مايع بطور مستمر ترشح مي شود و در طي شش سال اخير موجب بزرگ شدن سر، فشار به مخچه و تغيير محل آن، فشار به مغز، اختلال در عملكرد مغز و در نتيجه بروز مشكلات فعلي مهدي شده است. اولين عمل ساعت 5/7 صبح روز بعد توسط پروفسور سميعي انجام خواهد شد و عمل شنت (Shunt) گذاري جهت تخليه مايع جمع شده در سر مهدي انجام خواهد شد. پروفسور سميعي توضيح مي دهد : بايد اين فشار ناشي از تجمع مايع در سر كودك برطرف شود تا بتوان در مورد ادامه روند درمان او تصميم گيري نمود. پروفسور سميعي و همراهانش پس از نيم ساعت از اتاق مهدي خارج مي شوند. مهدي براي انجام CT-Scan مجدد از سر به اتاق راديولوژي منتقل و بدون اعمال بيهوشي، از سر مهدي ، CT-Scan به عمل مي آيد و مهدي به اتاقش منتقل مي شود. اكنون نوبت مسئول بيهوشي است كه وارد اتاق شود و كليه مراحل بيهوشي و داروهاي بيهوشي و مدت بيهوشي را براي پدر مهدي توضيح دهد. سپس رزيدنت جراحي – دكتر Stieglitz – وارد اتاق مي شود. طبق قوانين بيمارستان بايد موافقت پدر مهدي براي عمل جراحي و رضايت وي براي عمل جراحي اخذ شود. رزيدنت جراحي 45 دقيقه وقت صرف نمودو كليه مراحل جراحي، خطرات و ريسك هاي احتمالي، تجهيزات مورد استفاده و روش جراحي را براي پدر مهدي توضيح داد. وي نمونه ي شانت مورد استفاده را به پدر مهدي نشان داد و مكانيزم عملكرد آن را براي وي تشريح نمود. پدر مهدي با اظهار اينكه كليه توضيحات مذكور را متوجه شده و نگراني اش برطرف شده است، فرم رضايت نامه را امضاء مي كند. مهدي كماكان بدون اينكه بداند قرار است روز بعد عمل شود، مشغول بازي است. پس از مدتي مهدي دراز مي كشد و به خواب مي رود. پدر مهدي نمي تواند اضطراب خودش را كنترل كند. بر روي تختش دراز مي كشد و به فكر فرو مي رود. از كلبه اي كوچك و نمور در تويسركان تا بيمارستان INI در هانوفر... چه راه درازي پيموده شده است. شب غريبي ست. "خواب" نمي تواند او را در بر بگيرد. تا صبح بيدار مي ماند. صبحي كه برايش سرشار از اميدواري توام با اضطراب است. به مهدي نگاه مي كند. چه معصومانه آرميده است.
دوشنبه بيست و هفتم خرداد ماه سال 1387 ساعت 5/7 صبح به وقت آلمان- بيمارستان INI در هانوفر
مهدي از خواب بيدار شده و آماده رفتن به اتاق عمل است. به جلوي پايش انژوكت وصل مي كنند و او را به اتاق عمل مي برند. عمل جراحي حدود سه ساعت به طول مي انجامد و پروفسور سميعي عمل جراحي را انجام مي دهد و در سر او شانت قرار مي گيرد لوله نازك آن كه مانند سوند بسيار ظريفي است از زير جلد تا شكم كشيده مي شود تا مايع جمع شده در سر را به ناحيه شكم هدايت كند. ساعت 11 صبح مهدي به اتاق ICU جهت مراقبت هاي بعد از عمل منتقل مي شود.


ساعت يك بعد از ظهر پدر مهدي براي عيادت فرزندش به بخش ICU مي رود. مهدي نيمه بيدار اما هوشيار است و با پدر صحبت مي كند و بسيار آرام است. يكي از اعضاي آلماني تيم جراحي جهت تشريح عمل جراحي به بخش ICU مي آيند و توضيحات مورد نياز را به پدر مهدي مي دهند. عمل اول صد در صد موفقيت آميز است و تمام علائم حياتي مهدي طبيعي است.
دقايقي بعد مهدي به خواب مي رود و پدرش به اتاق مهدي بر مي گردد. ساعت 3 بعد از ظهر، مهدي بيدار مي شود و سراغ پدرش را مي گيرد. پدر به بخش ICU مي رود و ساعاتي را در كنار مهدي مي ماند. ساعت 5 بعد از ظهر، مهدي به اتاق خودش منتقل مي شود. سرحال است و تنها دلخوري اش از تراشيده شدن موهاي نيمه راست سرش است. از ساعت 12 شب قبل، مهدي در وضعيت ناشتا قرار دارد و پس از هوشياري كامل، به او شام مي دهند. ساعت 8 شب پروفسور سميعي براي عيادت مهدي و بررسي وضعيت عمومي او به اتاقش مي آيد. كاملا" از عمل انجام شده راضي است. برجستگي شانت زير پوست سر مهدي مشاهده مي شود. سوالات پدر مهدي كوتاه است و پروفسور سميعي با حوصله به او جواب مي دهد. پدر از پروفسور سميعي تشكر مي كند. مهدي به تماشاي كارتون در تلويزيون مشغول است . كم كم چشمانش خواب آلود مي شود و آرام مي خوابد. پدر مهدي هم پس از 48 ساعت بيخوابي و ا ضطراب، به خواب مي رود. در خواب ، كاملا" هوشيار است و با كمترين حركت مهدي، از جا مي پرد. پدر و پسر در كنار هم خوابيده اند. خوابي كه با آرامش كامل تا صبح ادامه دارد.
سه شنبه بيست و هشتم خرداد ماه سال 1387 ساعت 9 صبح به وقت آلمان- بيمارستان INI در هانوفر
مهدي از خواب برخاسته و بر روي تختش مشغول صرف صبحانه است. بعد از صبحانه با كمك پدرش از روي تخت پائين مي آيد و پشت ميز كارش مي نشيند و نقاشي مي كشد. عكس دو تا آدم، كه ايستاده اند، روي پاي خودشان، سالم و سرحال. بيشتر نقاشي هاي مهدي، آدمهايي هستند كه روي پاهايشان ايستاده اند. مهدي همه ي بدنشان را رنگ مي كند ، اما معمولا" پاهايشان را بدون رنگ مي گذارد.

مسئول فيزيوتراپي مي آيد. روش او، به گونه اي ست كه انگار دارد با مهدي بازي مي كند. مهدي با خوشحالي زياد در اين بازي مشاركت مي كند. مسئول فيزيوتراپي مي گويذ پاي چپ مهدي بشدت ناتوان است و بسيار ضعيف تر از پاي راست از دستورات مخ فرمانبري مي كند. مي گويد به دليل عدم تحرك ، پاهاي او ماهيچه ندارند و از قدرت كافي برخوردار نيستند. مهدي از انجام فيزيوتراپي راضي است و كاملا" سرحال به نظر مي رسد. پدرش خوشحال است. تغيير در رفتارهاي روزمره زندگي مهدي مشهود است. براي غذا و دسر بي تابي مي كند. كمتر نگران مادر و خواهرش است . پدرش معتقد است كه بهانه گيري هاي او بشدت كاهش يافته اند.

بعد از ناهار، مهدي از پدرش مي خواهد او را به داخل چمن ها ببرد تا بازي كند. پدر ويلچري از بيمارستان تهيه مي كند و مهدي را به فضاي سبز محوطه ي بيمارستان مي برد. دو ساعت مهدي او را با ويلچر در محوطه بيمارستان مي گرداند.
نوبت دوم فيزيوتراپي فرا مي رسد. يك بادكنك به برنامه فيزيوتراپي بعد از ظهر اضافه شده است. مهدي بايد با دست و پا به بادكنك ضربه بزند. كماكان پاي چپ او بسيار ضعيف است.
تعداد زيادي از هموطنان داخل و خارج كشور تماس مي گيرند و به تفصيل با مهدي صحبت مي كنند. درخواست مهدي از همه ي آنها يك چيز ست: هنگامي كه بر مي گردد، برايش اسباب بازي بگيرند.
مهدي روز خوبي را سپري كرده است. پس از صرف شام احساس خستگي مي كند و طولي نمي كشد كه به خواب مي رود. چهره پدر نشان از رضايت او از روند درمان و پيشرفت بهبودي مهدي دارد.
چهارشنبه بيست و هفتم خرداد ماه سال 1387 - بيمارستان INI-Hannover
سومين روزي كه مهدي تحت عمل جراحي قرار گرفته است. تماس هاي تلفني ايرانيان نيكوكار از ايران و شهرهاي مختلف آلمان كماكان ادامه دارد. مهدي خوشحال است. صبحانه اش را خورده و بر روي ويلچرش نشسته و از پدرش مي خواهد او را به محوطه ي اطراف بيمارستان ببرد. تمرين هاي فيزيو تراپي در دو نوبت صبح و بعد ازظهر انجام مي شود. باور كردني نيست، مهدي در حال نشسته پاي چپش را حدود ده سانتيمتر از زمين بلند مي كند و به بادكنك شوت مي زند. خنده از لبان مسئول فيزيوتراپي محو نمي شود.

مهدي بدون كمك پدرش، روي تختش بر روي پاهاي خود مي ايستد. پدر و پسر يكديگر را در آغوش مي كشند و مي خندند. صحنه ي شورانگيزي ست.
بعد از ظهر، ايرانيان مهربان از هانوفر و شهرهاي اطراف آن به ديدن مهدي مي آيند و براي او شكلات، ميوه و اسباب بازي مي آورند. يكي از ايراني هاي مقيم هانوفر همراه دختر نوجوانش به ديدن مهدي مي آيند و چند كتاب، دستگاه پخش دي وي دي همراه با چند فيلم كارتون براي مهدي مي آورند. ساعت 8 شب است و مهدي خسته است. ساعات زيادي را با ويلچر در داخل بيمارستان و محوطه ي زيباي اطراف آن با كمك پدر و گاهي به تنهايي به گردش مشغول بوده است. شامش را صرف كرده و به خواب مي رود. علائم حياتي مهدي و روند بهبودي او شگفت انگيز است.
ساعت 9 شب، پروفسور سميعي وقت ملاقات مي دهد. توضيحات او به شرح زير است:
"فشار زيادي از روي سر مهدي برداشته شده است. اميدواري زيادي وجود دارد كه مخچه به تدريج به جاي اول برگردد و مشكلات حسي كودك برگردد. با این جراحی عمر طبیعی یک انسان معمولی به این کودک بخشیده شد و او هرگز فوت نخواهد شد. جمعه بيست و هفتم تير ماه از سر مهدي سي تي اسكن مجدد به عمل خواهد آمد و ادامه درمان در صورت لزوم با توجه به نتايج سي تي اسكن مذكور مشخص خواهد شد. برگشت حس به پاهاي مهدي مشهود است و نشان مي دهد بدن كودك به سرعت به ترميم خود مشغول است. نتايج فيزيوتراپي اميدوار كننده است و تنها مشكل مهدي براي برگشت سريع تر حس و قدرت حركت به پاهايش اينست كه پاهاي مهدي در اثر بي حركت بودن در طول شش سال اخير، فاقد ماهيچه است و بايد تقويت شوند.

سپس پروفسور سميعي براي معاينه به اتاق مهدي مي آيد، اما مهدي خوابيده است. پروفسور سميعي بر شانه ي پدر مهدي دستي مي كشد و لبخندي بر لبانش مي نشيند. لبخند معني داري كه حكايت از عشق، تجربه، مهارت ، انسانيت و شادماني اين انسان شريف دارد. او هم خوشحال است كه كودكي به زندگي طبيعي اش بر مي گردد. اشك در چشمان پدر مهدي حلقه مي زند.
پنجشنبه بيست و هشتم خرداد ماه سال 1387 - بيمارستان INI-Hannover
مهدي و زندگي بر روي هم لبخند مي زنند. مهدي كارتون و فيلم مي بيند و از پدرش مي خواهد تمام تمام كتاب ها را براي او بخواند. مهدي بازي مي كند، نقاشي مي كشد، با ويلچر در راهروي بيمارستان گردش مي كند و غذايش را با اشتها مي خورد. برنامه فيزيوتراپي مهدي در دو نوبت صبح و بعد از ظهر برقرار است.

جمعه بيست و نهم خرداد ماه الي سه شنبه چهارم تير ماه سال 1387 - بيمارستان INI-Hannover
روند بهبودي مهدي ادامه دارد. برنامه هاي فيزيوتراپي دو نوبت در روز انجام مي شود. طبقه چهارم بيمارستان، مجهز به اتاق بازي كودك است و مهدي در طول روز اوقات زيادب را به بازي در آنجا مي گذراند. ايرانيان از هانوفر و شهرهاي اطراف آن هر روز به ملاقت مهدي مي روند. همه چيز اميدواركننده است و كليه داروهاي مهدي قطع شده است. سه شنبه چهارم تير ماه، مهدي توسط پروفسور سميعي ويزيت مي شود و دستور ترخيص موقت او از بيمارستان صادر مي شود.
چهار شنبه پنجم 1387 الي يكشنبه شانزدهم تيرماه سال 1378- بيمارستان INI-Hannover
يكي از خانواده هاي مهربان و نيكوكار ايراني مقيم هانوفر با توجه به ترخيص مهدي از بيمارستان ، او و پدرش را به منزل خود برده و اتاقي را در اختيارش مي گذارند. مهدي و پدرش دوازده روز ميهمان او بودند. پدر مهدي از محبت هاي اين خانواده شرمنده است. تمام امكانات شادماني براي مهدي فراهم است. دوستان و بستگان اين خانواده مرتب نزد مهدي مي روند و برايش وسايل بازي و تفريح مي برند. مهدي شبها را در لونا پارك و شهر بازي مي گذراند. پدر و پسر با خانواده ي ايراني ميزبان، به ميهماني مي روند . مهدي با كمك ديوار و دسته ي صندلي، بر روي پاهايش مي ايستد و چند قدمي گام بر مي دارد. مهدي مي تواند ادرارش را در مثانه نگهدارد اما براي تخليه آن نياز به آموزش دارد. او ادرار كردن را حس مي كند.
خانواده ايراني، براي مهدي جليقه ي شنا خريده اند و مهدي هر روز در استخر منزل آن ها آب تني مي كند و پاهايش را بر آب مي كوبد. پسر خانواده روزها با مهدي در پارك مجاور منزل فوتبال بازي مي كند. مهدي بر روي ويلچرش مي نشيند و توپي را كه براي او قل مي دهند، با هر دو پايش به سمت دروازده با قدرت شوت مي زند. او سي تا گل زده است. مهدي هر روز ليواني را به دهان مي چسباند و با صداي بلند مي گويد: دكتر مهدي قلخان باز ، لطفا" به اطلاعات". مي گويد مي خواهد دكتر شود و كودكاني را كه نمي توانند راه بروند، عمل كند. مي گويد مي خواهد مثل پروفسور سميعي شود.
جمعه هفتم تير ماه، مهدي را براي سي تي اسكن مجدد به بيمارستان مي برند. اظهار نظر در مورد نتيجه سي تي اسكن، به برگشت پروفسور سميعي از خارج از كشور موكول مي شود. سه شنبه يازدهم تير ماه، پروفسور سميعي، عكسهاي سي تي اسكن را مي بيند. نتيجه باور نكردني و فراتر از انتظار است. مخچه بسرعت در حال برگشت به محل طبيعي خود است. تخليه ي ترشحات مايع نخاعي از سر كودك بطور كامل صورت مي گيرد و همه چيز حكايت از آن دارد كه حس به سرعت و به طور كامل به پاهاي مهدي بر خواهد گشت و امكان برگشت حس كنترل ادرار و مدفوع كاملا" قابل تصور است.

مهدي به دستور پروفسور سميعي، ترخيص دائم مي شود و از روز شنبه پانزدهم تير ماه اجازه ي پرواز دارد. انجام عمل هاي ارتوپدي بر روي پاهاي مهدي و لگن خاصره او در ايران امكان پذ یر است و پروفسور سميعي، اجازه انجام عمل هاي مذكور را صادر كرده است.
پرواز شماره 722 ايران اير در روز يكشنبه شانزدهم تير ماه ساعت 5/1 بعدازظهر به وقت آلمان از هامبورگ به مقصد ايران، ميهمانان ويژه اي دارد: مهدي و پدرش. وداع خانواده ي مهربان ايراني با مهدي بعد از دوازده روز بسيار سخت است. مهدي گريه مي كند.
ساعت 5/9 شب يكشنبه شانزدهم تيرماه 1387، پرواز ايران اير به زمين مي نشيند. نگاه مشتاق ايرانياني كه به پيشواز مهدي رفته اند به سالن خروجي فرودگاه امام خميني خيره است.
مهدي و پدرش وارد سالن مي شود. مهدي ، در آغوش پدر، به سمت دوست دارانش دست تكان مي دهد.
سلام بر ايران، سلام بر ايراني، سلام بر زندگي.
پیامبر اعظم (ص): هر کس برای برآوردن نیاز بیماری بکوشد. چه آن را برآورده سازد و چه نسازد، مانند روزی که از مادرش زاده شده، از گناهانش پاک می شود.


"خدایا " از اینکه خانه مرا به عطر ریحانه بهشتی، معطر کردی تو را شکر گزارم.

جمعی از مردم کردستان (ساعت ها) در حال تماشای فیلمبرداری فیلم سینمایی


این روزها کنار پیاده رو ها ، بزرگراه ها ، پل عابر ، پارک ها ، ایستگاه های اتوبوس و ... شهرستانی های مهاجر که از بیکاری و فقر به تهران آمدند برای کار، زیاد دیده می شوند.

آمنه بلند حرف بزن! بلندتر! چرا اینقدر صدایت را خفه می کنی؟ چرا از گفتن هراس داری؟ از بلند گفتن. از فریاد زدن چرا می گریزی آمنه؟ مگر برای تو غیر از فریاد هم مانده است؟ داد بزن اصلاً. هوار کن صدای سالها مانده در گلویت را. بگذار تمام عالم بدانند که چه بر سر تو رفته است. بگذار ما هم سهمی از این همه تنهایی و ترس و اضطراب ببریم. ما که هیچ چیز از آتش نمی دانیم. ما که اصلاً نمی فهمیم سوختن یعنی چه؟ آتش گرفتن یعنی چه؟ فریاد بزن آمنه. فریاد! بگو. به آنها بگو چه بلایی بر سرت رفته است. بگو! بگو که دستهایت چگونه میان آتش و فلاکت خاکستر شده اند.بگو آمنه به آنها بگو. به آنها بگو از این همه بی کسی و بی دستی خسته شده ای. بگو که در برابر چشمان پر سئوال مردم که ذره ذره نگاهشان تیری است که بر قبلت فرو می رود چگونه هلاک می شوی.
بگو آمنه بگو. با صدای بلند بگو. فریاد بزن. نعره بکش. بگو به آنها که بیکار شدن و بی کس شدن با دو دست بریده یعنی چه. بگو که دروغ گفتن به صاحبخانه از ترس آخر ماه یعنی چه. به آنها بگو که با دو دست بریده دختری 12 ساله را مادری کردن و خرج زندگی را دادن یعنی چه. چرا اینقدر پروا می کنی از گفتن؟ چرا اینقدراز حرف زدن می ترسی. حرف بزن. مادر به بن بست رسیده این همه تنهایی حرف بزن. بگو زن تنها بودن در این ابر شهر غول پیکر بی پدر و مادر یعنی چه. بگو زند بی کس و کار بودن در این روزگار پر از تورم و فقر و گرسنگی یعنی چه. بگو تا آنها بدانند. آنها که با داشتن دو دست سالم و شوهر و خانواده در گذراندن روزگارشان مانده اند. چه رسد به تو که حالا بدون دست و بدون همسر و در برابر این همه تنهایی و بی کسی و مصیبت بار زندگی بدوش می کشی. تو که شفا خوان ِ شب ِ گریه هایت، هق هق تنهایی است و " چه کنم چه کنم " های مافوق طاقت بشری.

آمنه اما همانطور آهسته و زیر لب حرف زد. همانطور خسته و خرد و بی قرار. با آنکه نمی خواست گریه کند، گریه می کرد. اشک هایش انگشتانش را انتظار می کشیدند و خبری نبود. انگشتها سیزده سال پیش از این در آتشی جا مانده بودند که خان و مان آمنه را ویران کرده بود. و حالا باید آمنه اشکهایش را با سر انگشت خیالش پاک می کرد.
پرسیدم: شوهرت کجاست آمنه؟
گفت: مرده.
پرسیدم: کی؟ کجا؟
گفت: پارسال بود که آمدند و گفتند شوهرت مرده، بیا جنازه اش را شناسایی کن.
گفت: لباس آن جنازه، لباس شوهرم بود ولی صورتش را نمی شد که تشخیص داد. داغان بود.
گفت: من نتوانستم آن جنازه را نبینم. دستی نداشتم که چشمهایم را بپوشاند.
پرسیدم: چرا صورتش داغان شده بود؟
گفت: انگار چیزی روی صورتش افتاده بود. قابل تشخیص نبود. صورتش له شده بود.
گفت: مادر شوهرم باور نمی کند که پسرش مرده باشد. هنوز هم منتظر پسرش هست انگار.
آمنه دوباره صدایش را خفه کرد. دوباره شروه کرد به پچپچه کردن. کسی صدایش را نمی شنید جز خودش. یکسال بیشتر بود که قاسم او و دخترش را رها کرده بود و رفته بود و بعد از یکسال بی خبری و در به دری صدایش کرده بودند که بیا و جنازه شوهرت را تحویل بگیر. انگار همین دیروز بود که قاسم بهانه کرد که می خواهد برود به شهرستان برای کار. بم که زلزله آمد رفته بود و چند باری به سراغ آمنه و فاطمه آمده بود. اینبار هم مثل دفعه های قبل.
آمنه چیزی نگفته بود. به شوهرش حق می داد. می دانست تحمل زنی که دستهایش در آتش سوخته و میان قل قل آب جوش سماور جا مانده، چقدر سخت است. می دانست تحمل کردن زنی که تمام بدنش در میان آب جوش سوخته چقدر دشوار است. پس تجمل کرده بود. چیزی نگفته بود. با خودش گفته بود : بذار بره. شاید از تو این صورت سوخته و تن سوخته ات خسته شده باشد. عیب نداره. عوضش اسمش بالای سر دخترته. چه می دانست که قاسم این بار با صورت متلاشی شده و افقی بر می گردد. کجا رفته بود اصلاً؟
گفتم: قاسم حق داری بری، برو. ولی دخترت رو فراموش نکن.
گفتم: قاسم فاطمه غیر از تو کسی رو نداره تنهاش نذار.
گفتم: قاسم اگر دستهای قطع شده من خسته ات کرده عیبی ندارد که بروی اما خرج و مخارج فاطمه را فراموش نکن.
گفتم: من که با این دستهای بریده نمی توانم کاری برای خودم پیدا کنم لااقل تو سالم باش و به ما سر بزن.
گفتم: می بینی قاسم! حتی دستی ندارم که چشمهایم را از دیدن صورت منهدم شده تو پنهان کند.

پرسیدم: آمنه دستهایت کو؟
گفت: میان قل قل سماور ماند و مرد.
گفت: از خدا پنهان نیست برادر از تو چه پنهان که من بیماری صرع دارم.
گفت: فاطمه را پنج ماه بود که باردار بودم و دکتر یکی از قرص هایم را قطع کرد. داشتم غذا درست می کردم که فشارم افتاد. سرم گیج رفت و رفتم صورتم را آب بزنم که افتادم روی سماور.
تاریکی رفت و دوباره برگشت. تاریکی رفت و قل قل سماور را با خودش آورد. سمار نفتی بود و نفت روی زمین هوار شده بود و موکت پلاستیکی خانه آمنه را می بلعید. کسی در آن لحظات مصیبت نبود تا بداند در این زیر زمین 6 متری چه فاجعه ای در حال رخ دادن است. آمنه می سوخت و زندگی اش را می خواست نجات بدهد. تاریکی دوباره آمد و رفت. آمنه از بوی گوشت کباب شده دستهایش بهوش آمده بود. دستهایش در تلاطم بی رحم آب جوش سماور نفتی متلاشی شده بود و او می خواست که آتش را خاموش کند. پیچ و تاب تنش در برابر موکت پلاستیکی آتش گرفته کافی نبود. آتش موزیانه زندگی اش را می جوید و قل قل سماور مغز آمنه را نشانه رفته بود و آمنه تنها به فاطمه پنج ماه که در شکمش تکان می خورد می اندیشید. مادر بود آخر. سیاهی مجال نمی داد. می آمد و می رفت. می آمد و می رفت. بار آخر صدای کسی را شنیده بود که فریاد جگرخراشش گوش فلک را کر کرده بود. قاسم بود انگار. شوهرش. شوهر خسته و کارگرش که از بوق سگ تا نیمه شب برای زن و فرزند در شکم مانده اش جان می کند. شام خورده ای قاسم؟ پولت را صاحب کارت داده؟ نمی توانست اینها را بپرسد. سیاهی دوباره او را بلعیده بود. چشم که باز کرد خودش را در بیمارستانی دیده بود که از زور درد ضجه می زند و قاسم را بالای سرش.
گفتم: دستهایم کو قاسم؟
گفتی: خدا بزرگه آمنه! غصه نخور. سرت سلامت.
گفتم: حالا با داشتن دو تا دست از ساعد بریده چطور مادری کنم؟
گفتی: مگه من مُردم آمنه!
گفتم: دیدی مُردی قاسم! دیدی مُردی مرد!
و تو اصلاً حرفی نزدی قاسم. مثل همان موقع که می خواستی بروی و من در چشمانت خستگی را می دیدم. می دیدم که از داشتن زنی بدون دو دست خسته شده ای. می فهمیدم قاسم حال و روزت را. دوازده سال تمام من را تحمل کردی و حالا می خواهی بروی.
پرسیدم: در این همه سال شوهرت اذیتت نمی کرد؟
گفت: نه. اصلاً.
پرسیدم: پس چرا گذاشت رفت؟
گفت: نمی دونم.
پرسیدم: خسته نشده بود از شما؟
گفت: گاه گداری می گفت خسته شدم. صبرم تمام شده. تا کی باید این زندگی را تحمل کنم.
پرسیدم: فقر زندگی اش را خسته کننده کرده بود یا حال و روز تو آمنه؟
گفت: از فقر ناله می کرد و نداری. چون آمپولهایی که من مصرف می کردم قیمتش خیلی بالا بود، دیگر نمی توانست آن آمپولها را برای من تهیه کند و همین آزارش می داد.

آمنه دوباره صدایش ضعیف شد. ضعیف و ضعیف تر. من که دیگر چیزی از حرفهایش نمی فهمیدم. انگار با خودش حرف می زد. با اینکه لبهایش می جنبید اما صدایی از او در نمی آمد.
گفتم: دیدی قاسم! دیدی چه بر سرم آمد؟
گفتم: ای کاش می شد دستهایت را بردارم و با خودم ببرم تا بهتر ظرف هایم را بشورند. تا بهتر برای فاطمه غذا بپزند. تا بتوانم موهای فاطمه را با آنها شانه کنم. یا گاهی که گریه می کنم انگشتانت اشک هایم را پاک کنند. شاید با داشتن این دستهای ضمخت و مردانه کاری برایم پیدا شود. اما نشد قاسم. دستهایت را نتوانستم با خودم از سردخانه پزشکی قانونی بیرون بیاورم. نمی شد. اره می خواست و دستی که آنها را ببرد. دستی که من نداشتم. که اگر داشتم که اصلاً به فکر بردن دستهای تو نمی افتادم.
گفتم: نشد قاسم. نشد. همان کار حقیری که در باشگاه پرسپولیس داشتم هم از من دریغ کردند و از اول فروردین گفتند دیگر نیا.
گفتم: قاسم حالا سه ماه است که از صبح تا شب با دو دست بریده در خیابانها دنبال کار می گردم و دستی ندارم که کسی به خاطر آنها هم که شده به من کار بدهد.
گفتم: تازه گیرم دستهایم را هم داشتم. با این بیماری صرع چه کنم که توان خرید قرص هایش را ندارم.
گفتم: تازه اگر می توانستم قرصی بخرم نان شب فاطمه و کرایه اول برج واجب تر از آن بود.
حالا خیلی ها می دانند که نام کوچک آن زن بدون دست مانده در آخرین خانه کوچه ای بن بست در دودآلودترین نقطه این تهران بدقواره لامصب چیست. همه نام آمنه را خوب می دانند. اما نمی دانند که سفره سردش خالی ست. چراغ خانه اش خاموش است. خواب سبکش بی لبخند و دختر دوازده ساله اش فاطمه که از همه گریزان است و ساکت، از عذاب مادر چه عذابی می کشد.
حالا من هی فریاد بزنم که آمنه فریاد بزن! چه فایده. چه فایده که من دستم از دنیا کوتاه است. چه فایده که مادرم هنوز هم فکر می کند که قاسم دست من را عمداً سوزاند. تن من را عمداً سوزاند. چه فایده از این دل شکسته؟ چه فایده؟ چه فایده از این همه شعار که از در و دیوار بر سرمان آوار کرده اند؟ کو؟ کجاست؟ چی شد آن پول نفتی که وعده اش را دادند؟ راستش من این روزها به عمد مکث می کنم. سکوت می کنم. خفه می شوم و فریاد نمی کنم. من به عمد به کوچه و خیابان و آفتاب بی پیر تابستان پناه می برم. مبادا صاحبخانه بفهمد که بیکار شده ام. آن وقت همان بیغوله لامرت را هم از ما دریغ می کند. آن وقت دیگر همان سقف را هم ندارم که تمام زمستان زیر سوراخهایش تشت بگذارم و قابلمه. آن وقت همان پله را هم ندارم کهدائماً درد زانوهایم را بیشتر و بیشتر کند.
پرسیدم: خانواده ات کجان آمنه؟
گفت: هستند. اما کاری به من ندارند.
پرسیدم: چرا؟
گفت: مثلاً تنبیه ام کرده اند. دوازده سال پیش گفتند شوهرت تو را سوزانده و من زیر بار نرفتم و مرا ترک کرده اند.
گفت: آنها حق خودم را هم از من دریغ می کنند.
گفت: تا پدرم بود هوایم را داشت، اما او هم از پیش من رفته.
گفت: حالا حقم را گرفته اند و بابا هم مرده است.
گفت: اون موقع همش می گفتند شوهرت این بلا را بر سرت آورده و من پای شوهرم وایستادم و حالا که مرده از من بریده اند.
پرسیدم: مگر شوهرت چه کار کرده؟
گفت: می گفتند شوهرت دستهایت را برده و تو آتش سوزانده.
گفت: پدرم می گفت چرا اینقدر آمنه را اذیت می کنید که اون هم مرد.
گفت: مادرم چهار سال پیش اومد یه سری به من زد و دیگه از آن موقع دیگر نیامد.
پرسیدم: با این تورم 30 درصدی چه می کنی فاطمه؟
گفت: نمی دانم... خدا بزرگه.
پرسیدم: کرایه خانه ات ماهی چقدر است؟
گفت: ماهی 150 هزار تومان.
پرسیدم: از کجا می آوری این پول را؟

آمنه دیگر حرفی نزد. همان لب زدن هایش هم ساکت شد. دیگر هیچ نیازی به واژه و کلمه و عبارت نبود. مرثیه، مرثیه سکوت بود. آزردگی. آمنه دیگر حرف نمی زد. نمی خواست اما گریه می کرد. از بیرون صدای تلویزیون همسایه می آمد. انگار فتح حماسه ای را به جشن نشسته بود. صدای پرشور آهنگی حماسی که با قطره های پر هیاهوی اشک چشمان آمنه مخلوط شده بود. ترکیب بی تناسبی از درماندگی و دروغ. درماندگی حقیقت و دروغی که بی خودی همه جا را شلوغ کرده بود. حقیقتی که دستهای قطع شده آمنه بود و بی پدری فاطمه و تنهایی مادری که از این همه فلاکت خسته شده بود و دروغی که خلوت بن بست ما را بی خودی بر هم زده بود. فاطمه خودش را از ما پنهان می کرد و من در چنبره کلمات ویران کننده ای گرفتار شده بودم. دلم می خواست از قول سید علی صالحی برای فاطمه بخوانم: مدارا کن ترانه نانوشته! دختر پرده نشین بی خاطره! که دهانم قفل شده بود.
مشکلات قابل توجه ایشان عبارتند از:
1- نداشتن شغل متناسب با وضعیت معلولیت و اینکه بسیار تمایل به انجام کار و کسب درآمد برای امرار معاش دارند.
2- اجاره بهای مسکن ماهیانه 150 هزار تومان
3- تهیه دست مصنوعی هوشمند
از دوستان و هموطنان عزیز و گرامی که تمایل به کمک رسانی دارند با پست الکترونیکی hidarrezaei@gmail.com ارتباط برقرار کند.
