تبليغاتX
حیدریم

۱۷ شهریور ماه ۱۳۸۶ با اطلاع رسانی (بالاتر از عشق و بالاتر از عشق + غیرت ایرانی (1)) مسائل و مشکلات اقتصادی و درمانی خانواده موسی شیخ ( که بر اثر سانحه تصادف از ناحیه صورت آسیب جدی دیده بود) انعکاس داده شد. کافیست نام موسی و آمنه شیخ را در "یا هو" جستجو کنید هموطنان عزیز و دلسوز از هر کمکی جهت انعکاس آن در دهها سایت و وبلاگ شخصی و گروهی با هدف اطلاع رسانی گسترده تر و جمع آوری کمک های مالی بیشتر همراهی بسیار خوبی داشتند. بیش از ۲۳۰۰ ایمیل از ایرانیان غیرتمند داخل و خارج از کشور / صدها پیام همدردی، امیدواری، دعا - نیایش و ... / ارائه کمک های مالی کوچک و بزرگ در مشاغل مختلف با رقمی بالغ بر ۰۰۰/۰۰۰/۳۳۰ ریال معادل سی و سه میلیون تومان در مدت سه ماه (واریز به حساب شخصی آمنه - همسر موسی شیخ) / کمک های غیر نقدی بصورت پستی و حضوری (ارزاق روزانه، البسه،لوازم التحریر و خدمات پزشکی) صورت گرفت.

 گزارش درمانی موسی شیخ

با تهیه عکس سه بعدی و فتو گرافی پزشکی، بررسی و مشورتهای علمی و پزشکی دکتر علی منافی ( جراح و متخصص پلاستیک) با همکاران خود این گونه اعلام شد: ۱- ترمیم و اقدام برای جراحی های متعدد صورت نیاز بیشتری به بررسی، نظرات و راهکار های علمی و عملی پزشکان متخصص داخل و خارج دارد ۲- عدم مهارتهای علمی، پزشکی، و غیر تخصصی بودن جراحی های اولیه و تا حدی از بین بردن زیر ساخت های ترمیمی صورت توسط پزشک قبلی ۳- دشواری جراحی و کهنگی زخم با فاصله زمانی بین جراحی های اولیه تا امروز (بیش از ۳ سال) و سخت شدن مجاری تنفسی و جا افتادن زخم / ۴ - ضعیف بودن قوای جسمانی جهت تحمل جراحی های مستمر و سنگین / ۵ - از بین رفتن زیر ساخت های مهم و کار ساز صورت (عدم پوست کشدار برای ترمیم پوست و استخوان صورت جهت جایگزینی در گزینه های مورد نیاز) ۶ - نواحی آسیب دیده صورت: بینی - لب بالا - دندان ها (بجز سه مورد) - گونه راست صورت - پیشانی - چشم راست   

از جمله مواردی هستند که معالجه و ترمیم صورت را به شدت آسیب پذیر و دشوار نموده است. ترمیم هر قسمت از این موارد به چندین جراحی با فواصل زمانی نسبتا طولانی ( جهت نتیجه جراحی و عدم بازگشت به موارد قبلی) می باشد که عوارضی مانند (ابتلا به سرطان) نیز در پی دارد.

در برنامه نشست خبری پرفسور دیتی ریدیگر ( جراح و رئیس بخش فک و صورت بیمارستان دانشگاه آخن آلمان) در بیمارستان خاتم الانبیاء (ص) در مورخه ۱۸ آبان برگزار شد دکتر منافی با معرفی حضوری و ارائه مدارک و اسناد پزشکی موسی شیخ به پزشکان داخلی و خارجی جویای نظرات مدعوین در جلسه شد پس از بررسی و مشاهده پزشکان از روند درمانی گذشته و مشکلات موجود برای درمان و ترمیم صورت، اذعان به همان موارد و دلایل قبلی مبنی بر دشواری جراحی و عدم دقت و ناکارآمدی (پزشکانی که موارد جراحی گذشته را انجام دادند) نمودند.

دکتر منافی در مورخه ۲۹ آبان در سفری به آمریکا، مدارک پزشکی موسی شیخ را جهت ارائه و دریافت نظرات پزشکی دوستان و همکاران مقیم آمریکا ارائه کردند. پس از اقامت ۱۵ روزه و بازگشت در حال بررسی و مطالعه برای چگونگی و راضی کردن دوستان خود برای تشکیل یک تیم جراحی هستند. ایشان معتقد به صبر و حوصله هستند و هرگونه شتابزدگی و تعجیل در درمان بدون راهکار تخصصی و علمی را، نه تنها کمک و درمان موسی شیخ نمی دانند بلکه باعث اضافه شدن مشکلات وی و دشواری جراحی ها و عوارض بسیار خطرناک و در بعضی موارد خطر مرگ می دانند.

همزمان با بررسی و مطالعه و یافتن راهکار مناسب دکتر منافی، فرد خیری مقیم آلمان - ایران و کانادا که موضوع موسی شیخ را از طریق ایمیل یکی از هموطنان آگاه شده بود با ارائه اطلاعات و عکسهای موجود در ایمیل به پزشک آلمانی (جراح پلاستیک) در یکی از بیمارستانهای فرانکفورت، متوجه درمان احتمالی موسی شیخ می شود پس از بازگشت به ایران جهت اطمینان از صحت موضوع، در دیداری که با فرد خیر و پیگیر در امور اجرای و درمانی موسی شیخ هست، در جریان تمام اقدامات انجام شده قرار می گیرد و خواهان تمام مدارک و اسناد پزشکی ترجمه شده به انگلیسی جهت ارائه به پزشکان آلمانی و دریافت نظر نهایی آنها در رابطه با عملی بودن یا نبودن معالجه می شود پس از دریافت مدارک و ارائه به پزشکان آلمانی و مطالعات آنان بر پرونده "موسی شیخ" اعلام کردند: دو مورد مشابه از مجروحان آسیب دیده ایرانی در جنگ عراق که صدمات جدی به صورت آنها وارد شده بود در گذشته ترمیم و درمان شده اند و ما با تجربه گذشته و علم و امکانات و مراقبتهای درمانی بعد از جراحی هی مستمر، امکان درمان تا حدود بسیار بالایی برای ایشان فراهم هست. با بیان این مطالب از جانب فرد خیر، درمان موسی وارد مرحله جدی و امیدوارکننده تری شد از آنجایی که وضعیت نظام وظیفه ایشان مشخص نبود پرونده پزشکی ایشان تشکیل شد و توسط فرد خیر در حال پیگیری جهت صدور کارت معافیت پزشکی می باشد پس از صدور کارت، گذرنامه و دعوت نامه فرد خیر از آلمان صورت میگیرد و با ارائه ویزا از سفارت آلمان، موسی شیخ جهت درمان و ترمیم صورت در بیمارستان فرنکفورت آلمان بستری خواهد شد.فرد خیر تحت هیچ شرایطی حاضر به افشای نام خود نبود و تمام هزینه های درمانی "موسی شیخ" را در طول مدت بستری (حدودا ۳۰ ماه) را تقبل کرد. انگیزه این عمل خداپسندانه را عهدی دانست با خدا، که سالهاست نیت انجام دادن آن را داشتم می گفت: دختری دارم که در سن ۵ سالگی خیلی پر تحرک بود و در بازیهای کودکانه ای که میکرد بر اثر بی احتیاطی صورت معصومش با آب جوش دچار سوختگی شدیدی شد که همان زمان با خدا عهد بستم، اگر دخترم بهبودی کامل یابد یک بنده خدا را که از ناحیه صورت آسیب دیده و به لحاظ اقتصادی مشکل درمان داشته باشد، هزینه های درمانی او را بپذیرم امروز دخترم ۲۸ سال دارد و به لطف خدا هیچ اثر و نشانی از سوختگی ندارد او (خدا) به عهدش پایدار بود و با دیدن ایمیل و داستان غم انگیز و عاشقانه این زوج وفادار و فداکار، یاد عهدی افتادم که با خدای مهربان بسته بودم که بعد از اطمینان از صحت حادثه، نوبت اجرای عهد من با خدا بود امیدوارم بتوانم وظیفه ام را به خوبی انجام بدهم.

امام علی (ع): آن گونه که یاری می کنی، یاری می شوی

به اطلاع تمام عزیزان هموطنی که همچنان کمک های مالی خود را ادامه می دهند میرساند که مشکلات اقتصادی این خانواده رفع گردیده است.

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 13:17 | لینک  | 

گورستان تاریخی شهر سیراف (جنوب شهر بوشهر) با قدمت ۱۲۰۰ ساله - دوره ساسانیان -

 اسکلت اموات در داخل خمره‌های بزرگ و کوچک نخودی رنگ مدفون شده‌اند که روی برخی از خمره‌ها نوشته‌ای نیز نقش بسته‌ است. اشیاء کشف شده دیگر این قبرستان که در خمره‌های بزرگ و کوچک قیراندود قرار گرفته‌اند مشتمل بر تابوت‌های سنگی مکعب شکل و مهره‌های عتیق تزیینی است. این استخوانها مربوط به چند دهه اخیر است که افراد سالخورده را در گودال های حفاری شده در دیواره های کوه قرار می دادند تا به مرور زمان تلف شوند تنها چیزی که از آنها باقی مانده همین استخوانهای متلاشی شده است.

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 10:57 | لینک  | 

نامه یک نوجوان اعدامی

پائيزگفت تا چند روز ديگر مى رود. مأمور زندان هم گفت قبل ازرفتن پائيز تو هم مى روى. با انگشت روز ها را مى شمارم. لحظه هاى مرموز به تندى مى گذرند. لولوى شب مى آيد، هر شب... تو هم مى بينى اينجا تاريك است.
بوى مدرسه ازيادم رفته. حالا من - على مهين ترابى، فرزند محمدرضا متولد سال ۱۳۶۵ -شاگرد درس خوان سال دوم هنرستان درميان اين جمعيت نام ديگرى هم دارم «اعدامى»!
هيچ وقت زمستان را دوست نداشتم اما حالا كه قرار است ديگر هيچ وقت روى خيابان هاى سفيد محله مان را نبينم دلم براى برف بازى حسابى تنگ مى شود.جويبارى از چشم هايم جارى مى شود.مرگ لالايى مى خواند، صداى خاموشش را مى شنوم.ضربه هاى قلبم يكى يكى خاموش مى شوند. لحظه هاى غم انگيز زندگى ام ازچهاردهمين روز بهمن سال ۸۱ شروع شد. در رشته كامپيوتر يك هنرستان غيرانتفاعى درس مى خواندم.
شاگرد اول مدرسه بودم. به همين خاطر رؤياى شركت در المپياد برايم درحال تحقق بود. اما...
ميلاد و مزدك همكلاسى هايم بودند. آن روز باهم درگير شدند . وقتى فهميدم درگير شده اند رفتم جدايشان كنم. دلم نمى خواست نمره انضباطشان كم شود. وقتى يكى از بچه ها فرياد زد: مدير آمد بچه ها از هم جدا شدند. شاگرد ها به صف وارد كلاس مى شدند.مزدك فكر كرد به طرفدارى ازميلاد وارد دعوا شده بودم. نمى دانست هيچ قصدى نداشته ام.مزدك گفت : « زنگ آخر بايست كارت دارم.»
اهل دعوا نبودم، همه اين را مى دانستند . دلم نمى خواست در موردم اين طورى فكر كند.
به كلاس رفتم. مى خواستم با مزدك حرف بزنم و برايش بگويم كه فقط مى خواستم آتش دعوا را بخوابانم اما مزدك قبل از اين كه حرف هايم را بشنود از شدت عصبانيت به طرفم هجوم آورد. اما بچه هاى كلاس او را گرفتند و بى نتيجه به كلاس خودم برگشتم. 
زنگ آخر
آن روز در تمام زنگ ها دلم حسابى شور مى زد.بالاخره زنگ آخر خورد. زنگ آخرى كه بوى مرگ مى داد.
مقابل دم در مدرسه مزدك را ديدم. ميلاد هم با من بود. همان موقع مزدك نزديكم شد و درگيرى رخ داد. خيلى از بچه هاى مدرسه دورمان بودند. عده اى مى خواستند جدايمان كنند. همهمه بدى بود. نفسم داشت بند مى آمد.حلقه دانش آموزان مدرسه لحظه به لحظه تنگ تر مى شد. طرفدارهاى من، ميلاد و مزدك پخش شده بودند.وقتى ياد آن صحنه مى افتم قلبم از جا كنده مى شود. بچه ها از هر طرف فشارم مى دادند. به عقب كشيده شدم. فشار آن قدرزياد بود كه چند قدم عقب تر رفتم. چاقو را از جيبم در آوردم. مى خواستم با نشان دادن چاقو آنها را بترسانم.مزدك و ميلاد هنوز با هم درگير بودند. ميلاد از پشت سر او را مورد ضرب و شتم قرار داده بود كه ميلاد به طرفم آمد. آن لحظه نفهميدم چه اتفاقى افتاد. ناظم آمد.چشم هايم داشت مى سوخت. فضا غبارآلود بود. مرثيه چشمانم تمامى نداشت. نفس نفس مى زدم كه ناظم رسيد.با آمدن او بچه ها فرارى شدند. بعضى ها مزدك را كه به شدت عصبانى بود كنارى كشيدند.او داشت كاپشنش را در مى آورد و همچنان هم تهديد مى كرد. يك لحظه متوجه شدم پيراهنش خونى است.حالم خراب شد.دنيا دورسرم چرخيد. تمام توانم را در تارهاى صوتى ام جمع كردم و فرياد زدم كدام نامردى او را با چاقو زده
انگارى همه كوچه ها به بن بست مى رسيدند.
نزديكى هاى مدرسه فقط يك ماشين در حال حركت بود. با التماس و گريه خواستم توقف كند.
راننده وقتى ديد مزدك خونى است گفت به من ربطى ندارد. مى ترسيد گرفتار شود. گفت: «هر كى زده خودش هم ببردش بيمارستان.»
دنيا دور سرم مى چرخيد.گفتم آقا تو را به جان بچه هايتان ما را ببريد. من نزده ام اما مزدك همكلاسى ام است شما او را برسانيد خودم تا آخرش هستم.راننده ايستاد اما سوارمان نكرد . فكر مى كردم حالش خوب مى شود. سرانجام يكى از دبيرهاى مدرسه آمد و مزدك را به بيمارستان رساند. خودم به دفتر مدرسه رفتم.بچه ها ميلاد را هنگام فرار از صحنه جرم گرفته و به دفتر برده بودند.
* پليس در مدرسه
دقايقى بعد مأمورهاى پليس آمدند.به كلانترى منتقل شدم . تا به آن روز نمى دانستم كلانترى چه شكلى است. رنگ به صورت نداشتم.انگشت هايم مى لرزيد. دلم آرام نمى گرفت . انگار يخ زده بودم.
افسرنگهبان گفت : «مزدك زنده است.»
با شنيدن اين حرف حالم بهتر شد. گفتم خدا را شكر چون خود مزدك به همه مى گويد كه من در آن ماجرا تقصيرى نداشته ام. 
دو روز بعد
ثانيه هاى وحشت به كندى مى گذشتند. حقيقت تلخى در راه بود. من و زندان اى كاش هيچ وقت در لحظه هاى مأيوس كننده آن روز ها اسيرنشوى. باورم نمى شد، نه ! كابوس بود. بگو هنوز هم دارم كابوس مى بينم...بابا آمد. پشت در بازداشتگاه ايستاد. درچشم هايم زل زد. گفت : «بى آبرو !انتظارهيچ حمايتى از من نداشته باش. آبروى چند ساله ما را به باد فنا دادى. لعنت... !»
مى خواستم فرياد بزنم. صداى بغض آلودم از ته گلو بيرون آمد. شرم داشتم در بازداشتگاه به چشمان بابا نگاه كنم. گفتم : « شما به ملاقات مزدك برويد خودش همه داستان را همان طور كه بوده برايتان تعريف مى كند. مزدك به شما و همه آن آدم هاى بيرون مى گويد كه من نزده ام...»
بابا آه عميقى كشيد و رفت. عمق تلخى نگاهش هنوز جانم را مى سوزاند. بعد از رفتن بابا به اداره آگاهى منتقل شدم و در آن جا آوار ناباورى برسرم فروريخت. آه ! مزدك مرده بود.
بيچاره بابا اين را مى دانست به همين خاطر بدون حرفى فقط آه كشيد و رفت. رفت و تا بيست روز ديگر هم به ملاقاتم نيامد. با درخواست ديگران هم براى گرفتن وكيل مدافع مخالفت مى كرد.
داشتم ازدرون مى سوختم. از همان روز ديگر چشم هايم به جز پنجره هاى بسته هيچ نمى ديد. آرام و قرار نداشتم، تبسمى در لحظه هاى مبهم اين كابوس جا نمى گرفت. هنوز هم صدايى نيست، جز مرگ، اين رامى شنوىمن هيچ ضربه اى نزده بودم. اما انگار پشت شيشه هاى قطورترين پنجره زمان ايستاده بودم.خانواده مزدك خدابيامرز برخوردى انسانى با من داشتند. بابا گفت: «فقط بگو غلط كردم. بگو اشتباه شده. تقاضاى عفو و بخشش كن.اين ها آدم هاى خوبى هستند، داغ دارند اما تو را مى بخشندمى دانم.»
 در دادگاه
بعد از سه جلسه دادگاه قاضى فقط مى پرسيد: «آيا سه ضربه را قبول دارى »
من كه فقط روى بدن مزدك خون ديده بودم مى گفتم نه! ضربه اى نزده ام اما يك قسمت خون آلود روى بدنش ديدم. قاضى مى گفت: پس يك ضربه را قبول دارى؟ گيج بودم. اصلاً ضربه اى نزده بودم اما بايد به كارى انجام نشده اعتراف مى كردم. بار ها گفتم اصلاً ضربه اى نزده ام و شايد در لحظه اى كه او را هل داده اند بر اثر ازدحام جمعيت او مورد اصابت كارد قرار گرفته است. پائيزدارد مى رود. من هم دارم مى روم.
در شعبه تشخيص ديوان عالى، لايحه دفاعيه وكيل مدافع ام رد شده و در اعاده دادرسى هم به آن توجهى نكردند. پرونده ام براى تأييد نهايى به حوزه رياست قوه قضائيه رفت. در آن جا آيت الله شاهرودى دستور دادند: «با توجه به نظريه مشاورين محترم، پرونده در يكى از هيأت هاى حل اختلاف به صلح و سازش ختم شود.»
حالا روز ها مى گذرند. تا به حال اين قدر به مرگ نزديك نشده بودم
زمان زيادى به اجراى حكم باقى نمانده. هنوز آرزوهايم را درست نقاشى نكرده بودم كه توفان زد.
در هجوم وحشيانه اين خزان دل كسى به غنچه ها رحم نكرد. ميله هاى زندان را تا به حال ديده اى
تا به امروز در گرداب غوطه خورده اى نفسم دارد بند مى آيد. پنج سال است كه ثانيه ها را به انتظار رهايى مى شمارم. صدايى در نيمه شب به گوشم مى رسد. وقتى لولوهاى وحشت مى آيند زمزمه اى آرام و ناخودآگاه به قلبم هشدار مى دهد كه روزى بى گناهى ام به اثبات مى رسد. زمان زيادى باقى نمانده. برايم دست به دعا ببر. حالا تمام آرزويم اين است كه مزدك به خواب مادرش بيايد و برايش از حقيقت آن روز و بى گناهى ام بگويد.
به انتظار زمستان مى نشينم.
اگر ر ها شوم براى پدر و مادر مزدك فرزندى مى كنم.
نجات، نجات، نجات... حالا قبل از رفتن پاى چوبه دار اين واژه را با تمام وجود فرياد مى زنم. صدايم را مى شنوى جوانى ام را مى بينى
به خدا من بى گناهم. به جوانى ام رحم كنيد. همين

انتشار اين ماجرا از چند روز گذشته تاكنون بازتاب هاى گسترده اى در ميان اقشار مختلف جامعه داشته است

حاضرم به جاى على اعدام شوم
صداهاى مهربان با دردى مشترك از هرگوشه به گوش رسيد.
خانم طارمى ۳۵ ساله، مادر و تنها سرپرست دختر و پسر خردسالش گفت: اگر پدر و مادر مرحوم مزدك، راضى به بخشش على شوند حاضرم به جاى او اعدام شوم. اين مادر با اشك و صدايى بغض دار ادامه داد: من هم مادرم و مى دانم پدر و مادر داغدار چه زجرى كشيده اند. اما مگر با مردن على، بچه از دست رفته دوباره بر مى گردد درتمام سال هايى كه براى بزرگ كردن دو فرزندم سر كار رفته ام زجر بزرگ كردن بچه را چشيده ام. به خدا مى دانم فرورفتن سوزنى در تن بچه آدم مثل مردن است اما حالا كه اين اتفاق افتاده و نمى شود كارى كرد از پدر مزدك مى خواهم به خاطر اشك هاى يك مادر او را ببخشد. به خدا تعارف نمى كنم و براى زنده ماندن يك جوان حاضرم به جاى او بالاى چوبه دار بروم. 
درخواست ستاره سينماى ايران براى بخشش على
ديروز در جمع تماس گيرندگان يكى از ستارگان مرد سينماى ايران و تلويزيون -كه خواست نامش گفته نشود  گفت: با خواندن ماجراى زندگى على بسيار متأثر شدم و اشك ريختم. راستى كه دست سرنوشت، بازى سختى براى خانواده مزدك و على رقم زده است. اما با تمام وجود از خدا مى خواهم اولياى دم از اين امتحان الهى سربلند بيرون بيايند و رهايى بخش يك جوان باشند.
 درخواست دوباره مادر سه شهيد
همچنين مادر سه شهيد بزرگوار احمد، محمود و محمد كشورى براى بار دوم با بيان تأسف قلبى از حادثه پيش آمده براى مزدك؛ يك بار ديگر تقاضاى بخشش خود را از خانواده اولياى دم مطرح كرد. خانم فاطمه سيلاخورى به پدر مرحوم مزدك گفت: با لحنى خاضعانه و به عنوان مادرى كه سه جگر گوشه خود را تقديم اسلام و ملت و كشور كرده، از شما براى اين جوان طلب بخشش دارم. مطمئن باشيد با ر ها شدن على، خانواده او تا آخرين لحظه عمر خود دعاگويتان خواهند بود. شك نكنيد كه با بخشيدن زندگى دوباره به على روح مزدك عزيزمان هم آرام مى گيرد. مطمئن باشيد با ايثار و فداكارى تان پسرتان پشت در بهشت در انتظارتان خواهد بود، پس به عنوان مادر سه شهيد از شما درخواست مى كنم گذشت كنيد و براى آخرت خود سرمايه اى ماندگار بسازيد. 
پرايد قسطى ام را مى دهم
درميان تماس گيرندگان مردى ميانسال گفت: تمام دار و ندارم يك ماشين پرايد قسطى است كه با آن نان زن و بچه ام را در مى آورم. اگر بتوانم با فروش آن به پرداخت ديه و نجات على كمك كنم با كمال ميل آماده ام. اما تو را به خدا نگذاريد اين بچه درس خوان بميرد. من هم به عنوان يك پدر فقط از پدر مزدك مى خواهم گذشت كند.
* فيلم سينمايى بخشش را مى سازم
حميد بوربور كارگردان فيلم هاى مذهبى منتظران ـ در باب انتظار حضرت مهدى (عج)ـ خواستار بخشش جوان اعدامى شد. اين فيلمساز گفت: در صورت بخشش پدر مزدك حاضرم از اصل داستان فيلمنامه اى بنويسم و فيلمش را هم بسازم. اما خواهش مى كنم نگذاريد خون ديگرى ريخته شود. خانواده معظم شهدا، مديران عامل شركت ها و كارخانه هاى مختلف از سراسر كشور و جمعى از افراد به نمايندگى از كسبه بازارهاى مختلف سراسر كشور نيز براى كمك به على اعلام آمادگى كردند. خيلى ها گفتند : حاضرند براى نجات على به هر شكل ممكن كمك كنند. گروه زيادى از مردم نذركرده اند و حالا همه چشم ها در انتظار يك واژه است؛ بخشش!در اين شب ها خانه متروك خانواده على خالى است. سكوتى وهم انگيز نيز خانه مزدك را فرا گرفته. على مى گويد: عجيب است كه تا به امروز طاقت آورده ام. حالا دست هايم را دور زانوانم حلقه مى كنم. جسمى زخمى و فرسوده ام. خود را به گوشه ديگر سلولم مى كشانم. چند روزى است كه خواب و خوراك ندارم. هم بندى هايم دايم به من اميد مى دهند و نيرويى هم از درون مرا به بخشش و رهايى از پشت ميله ها كه پنج سال از بهترين روزهاى زندگى ام را پشت آن گذرانده ام نويد مى دهد. به همين خاطر تا صبح اعدام به بخشش و رهايى از بند مى انديشم و دعا مى كنم. در اين ميان دلم غصه دار مادر زجركشيده ام است. بنابراين سر نماز مى گويم: «خدا كند مرا به خاطر اشك هاى مادرم ببخشند.» پنجره اى نيست. ابرى نيست. اندوه هست. من هنوز هستم. به جاى من از پنجره بيرون را نگاه كن. به پدر مزدك بگو على گفت اگر بمانم برايتان فرزندى مى كنم. اگر باران باريد، اگر صداى گام هاى رهگذران را شنيدى بگو اين جا يك نفر منتظرشكستن سكوت شب است... به دست هاى رو به خدايم و چشم هاى خيسم نگاه كن و بگو: آمين!

حکم علی (اعدام) آخر آذر قابل اجراست . امروز جمعى از هموطنان در اقدامى انساندوستانه از تمام نقاط ايران گرد هم آمدند و با تاج هاى گل روانه خانه پدر مرحوم مزدك شدند. اين افراد از يكديگر شناختى نداشتند و فقط براى نجات جان يك جوان گرد هم آمدند. اين گروه از افراد نيكوكار و خيرخواه با اجتماع مقابل خانه پدر مزدك ـ ولى دم پرونده ـ براى آمرزش روح آن جوان از دست رفته ـ مزدك ـ دعا و نيايش كردند.سپس انتظار كشيدند تا پدر آن مرحوم در خانه را به روى اين افراد باز كند. و آنان تقاضاى بخشش على را مطرح كنند.اما پس از ساعت ها انتظار متوجه شدند كه پدر مزدك و خانواده اش در خانه حضور ندارند و به همسايگان گفته اند كه به مسافرت رفته اند. در ميان اجتماع كنندگان، خانواده شهدا و ايثارگران، چند پزشك ، وكيل دادگسترى، خانه دار، دانشجو، كارمند، كارگر ساده، طلافروش، صراف، راننده اتوبوس ، مسافربر، بازنشسته ارتش، داروساز، عكاس، كارمند شركت خودروسازى ، معلم و ... حضور داشتند كه همگى براى شنيدن حرف هاى ناگفته پدر مزدك ساعت ها انتظار بى نتيجه كشيدند.

شروع ماجرا  1 - 2 - 3 - 4 - 5

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 17:1 | لینک  | 

۵ فرزند (۳ پسر و ۲ دختر) ماحصل پیوند زندگی زن و مردی بود که با تشدید اختلافات خانوادگی مبنی بر شک و تردید مرد خانواده نسبت به وسوسه ها و تلاشهای همسرش بر واگذاری ملک و دارایی های خود می شود و در اعتراض به عملکرد و فرار از هرگونه تنش و درگیری، تصمیم به ترک منزل و عزیمت به یکی از شهرهای شمال کشور را می گیرد. در نبود مرد، زن تلاش گسترده ای جهت تشکیل یک جبهه دفاعی با حمایت و پشتیبانی فرزندان خود می گیرد که این تلاشها باعث حمایت ۲۳ فرزند ( پسر و یک دختر) خود در جهت جبهه گیری و پشتیبانی احقاق خواسته ها مقابل پدر می شود در این بین ۲ فرزند (یک پسر و یک دختر) و داماد خانواده در جهت حمایت از مرد می ایستند با تشکیل دو جبهه مخالف مقابل یکدیگر به رهبری شیطان داستان فاجعه انسانی شکل می گیرد.

 

پس از بازگشت پدر از شمال و تشدید اختلافات، با تحریک مادر جهت مطالبه خواسته های خود یکی از مدافعان خود را (پسر) راهی پدر می کند، دیدار او با پدر و برادر حامی پدر منجر به درگیری بین دو برادر می شود که نتیجه این مشاجره و درگیری قتل پسر حامی پدر می شود پدر به خونخواهی پسر حامی خود از پسر دیگر خود که حامی مادر و قاتل برادر خود بوده به عنوان اولیای دم ، خواهان قصاص پسر خود می شود و به دادگاه شکایت می کند پس از تشکیل و بررسی دادگاه، با اصرار پدر مبنی قصاص (اعدام) فرزند خود، دادگاه حکم اعدام را صادر می کند. روزی که حکم اجرا می شود پدر در محل اعدام حضور پیدا نمی کند و به نمایندگی از خود داماد حامی خود را برای صدور و اجرای حکم می فرستد داماد نیز فرمان پدرزن را (صندلی را از زیر پای برادر زن می کشد) اجرا می کند.

با اعدام و فوت پسر دوم، فرزند سوم (پسر حامی مادر) پدر خود را در خیابان در حال رانندگی می بیند با مسدود کردن راه پدر و درگیری لفظی و بیان اظهاراتی مبنی بر سنگ دل بودن و اعتراض به اعدام برادر خود، مشاجره بالا می گیرد در حالی که داماد و دختر حامی پدر در اتومبیل بودند هیچگونه جلوگیری و ممانعتی از درگیری آنها نمی کنند و درگیری آنها منجر به کشته شدن سومین فرزند پسر (حامی مادر) توسط پدر می شود. این دادگاه به خواست مادر خانواده جهت شکایت از قتل پسر خود توسط همسرش بود که با توجه به قانون اگر پدری فرزند خود را بکشد حکما ۱۰ سال حبس دارد و اگر مادری فرزند خود را بکشد با شکایت اولیای دم (پدر) قصاص (اعدام) صادر می شود.

۳ فرزند پسر (فرزاد - فریبرز - فرامرز) به خاطر خود خواهی ها / حماقت ها و دنیا طلبی پدر و مادری شدند که رهبری آن را شیطان می کرد و به جمع قابیلیان پیوستند. امیدوارم این ماجرای تلخ همچنان ادامه نداشته باشد ( تا اینجا ۳ خانواده متاهل و دارای فرزند بی سرپرست شده اند)

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 9:46 | لینک  | 

نمی دانم چه می خواهم بگویم          زبانم در دهان باز بسته ست

در تنگ قفس باز است و افسوس          که بال مرغ آوازم شکسته ست

نمی دانم چه می خواهم بگویم          غمی در استخوانم می گدازد ...

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 11:22 | لینک  | 

 

بضاعت فقیرانه / غیرکارشناسی و غیر حرفه ای در تولید آثار سینمای ما، باعث سقوط و نزول این سینما شده. وقتی نیروی متخصص و حرفه ای به بدنه این سینما تزریق نمی شود ، روابط جای ضوابط را می گیرد  ، هر کسی جای خودش نیست ، نظارت دولتی فقط کار سانسور و قیچی را انجام می دهد ، سینما دولتی هست و هیچ انگیزه ای برای بازگشت سرمایه وجود ندارد ، سوژه های هزار بار ساخته شده که صد در صد به بازگشت سرمایه آن امیدوار هستند بازهم تولید می شود و کسی جرات ایده جدید برای ارائه ندارد چون میداند یا سانسور می شود یا ساخته نمی شود یا ساخته شود توقیف می شود و به تنها چیزی که توجه نمی شود مخاطب و جذب او به سینما است. چیزی جز جذب افراد غیر حرفه ای و حتی حذف بعضی از عوامل مهم تولید (عکاس سینما) و دعوت بعضی از عشاق سینما و جویای نام که فقط نامش در لیست تیتراژ فیلم برای او کافیست تا از هرگونه دستمزد خودداری کند و عدم استفاده از افراد متخصص و با تجربه و با استعداد در حیطه عکاسی فیلم، منجر به از دست دادن عکسهای تاثیرگذار شده و همین امر باعث تبلیغات بسیار ضعیف در عرصه پوستر / بیلبورد/ آگهی روزنامه و ... می شود. عکسهای بالا مربوط به فیگورهای درخواستی من از شهرام حقیقت دوست (با توجه به محتوای فیلم-پلیسی) جهت طراحی پوستر فیلم مخمصه است که با توجه به دیدن فیلم و عکسهای صحنه به این نتیجه رسیدم که عکسهای غیر تخصصی و ارزان تهیه شده فیلم جوابگوی پوستر نیست و با صحبتهایی که با کارگردان فیلم (محمدعلی سجادی) شد تصمیم گرفتم که با حضور بازیگر اصلی با طراحی قبلی مجددا عکاسی شود البته من این نوع طراحی پوستر را برای چندین فیلم دیگر هم انجام داده ام که تجربه های بسیار ارزنده و جالبی بود.

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 13:24 | لینک  | 

پاسداری (کارگر افغان) از مصالح ساختمانی در شب سرد پائیزی به منظور جلوگیری از سرقت احتمالی!

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 7:57 | لینک  | 

صبح امروز همایش ملی بیوتکنولوژی در محل سالن اجلاس سران کشورهای اسلامی با حضور دکتر داودی معاون اول رئیس جمهور آغاز بکار کرد بارش باران همیشه برای این سالن مسئله ساز بوده. یکبار در افتتاح اجلاس سران سازمان کنفرانس اسلامی در سال ۷۶ باران بارید و از سقف سالن آب چکید و با هلی کوپتر و چندتا کماندو و نایلون های زیاد سقف را پوشش دادند و یکبار هم امروز، که دقیقا در جایگاه سخنرانی (دکتر داودی) از سقف آب چکید و با واکنش او با عبارت: این آب کولر داره میریزه!!!

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 17:3 | لینک  | 

دوستی از اهالی سینما برای شرکت در جشنواره فیلم حیدر آباد به هندوستان سفری داشت. پس از بازگشت به مورد جالبی اشاره می کرد می گفت: خیلی از هندی ها به نان شب محتاج اند ولی از سینما رفتن و فیلم در سینما دیدن هیچگاه غفلت نمی کنند! یکی از دلایلی که اشاره می کرد می گفت: فقر و تضاد طبقاتی موجود در جامعه و تخیلات ذهنی افراد در رسیدن به آرزوهای خود ، ( کشتن ظالم. نجات مظلوم. ثروتمند شدن فقرا و ...) آنرا در نمایش فیلم ها و تصور آن در زندگی خود دنبال می کنند هندوستان (بالیوود) با تولید سالانه ۹۰۰ فیلم در جهان دومین کشور در تولید فیلم بعد از آمریکا است ولی همچنان مردم هند بخشی از زندگی و عمر خود را درسینماها می گذرانند. در کشور ما مسئله فرهنگ و فرهنگ سازی همیشه در حاشیه و انزوا بوده و مسئولان فرهنگی هیچگاه با تدبیر و تاثیرگذاری کار نکرده اند چون خودشان هم به قدرت هنر و فرهنگ سازان ایمان ندارند در شرایطی که عصر ارتباطات (اینترنت.ماهواره ها.تلفن همراه و ...) دائم در حال پیشرفت و توسعه هستند و هر دروغ بزرگی را برای مردم باور پذیر می کنند و با تمام قدرت و برنامه ریزی کوتاه و بلند مدت در فکر تاثیر گذاری افکار و مقاصد درست و غلط خود لحظه ای غفلت نمی کنند.

 ما در ایران چیکار می کنیم؟؟؟ عکس بالا در یکی از محله های فقیر نشین تهران است که با وجود فقر و کمبودهای مادی، ولی از نصب ماهواره و استفاده از برنامه های هدایت شده در کشورهای جهان سوم دریغ نمی کنند!!! این نشانه چیست؟؟؟ آیا چیزی جز عقب ماندگی در ساخت و جذب مخاطب و بی توجه ی به خواسته های طبیعی هر شهروندی (البته سالم) است؟ حتی از برنامه های سالم و جذاب ماهواره جهت پخش در صدا و سیما غفلت می کنند و با جمع آوری کوتاه مدت دیشهای ماهواره در صدد مقابله خام و عجولانه بر می خیزند و تبلیغات و آمارهای قابل توجه در دستگیری،جریمه و از بین بردن ال ام بی های ماهواره می کنند! این راه مبارزه و مقابله با افکار غیر ایرانی نیست. باید از انسانهای فرهیخته، خلاق، مدیر و هنرمند استفاده شود تا سطح برنامه ها با کیفیت بالا ارائه شود و شاهد رجوع مردم به برنامه های صدا و سیما ، سینما و ئتاتر باشیم ما باید با سرعت جهانی در حال حکت باشیم و عقب نمانیم اگر عقب ماندیم قطعا آنها بر بام های منازل ما رخنه خواهند کرد و دیگر چیزی از فرهنگ ایرانی نخواهد ماند کما اینکه این موارد را در جامعه می بینیم سینمای ما سینمای خنثی و سیاه و سفیدبا موضوعات تکراری! سینمایی که جز روابط ابتدایی عاشق شدن دخترها و پسرها آن هم از نوع آبگوشتی ، نخ نما شده ، کلیشه و هزار بار گفته شده چیزی برای گفتن ندارد هیچ موضوع جذاب و حرف تازه با ساختار جدید و خلاقانه ندارد و نمی گذارند به آنها پرداخته شود هیچ موضوعی جز این موارد در این مملکت اتفاق نمی افتد و هیچ مشکل و معضلات اجتماعی،اقتصادی،فرهنگی و ورزشی وجود ندارد!!! یکی از مواردی که همیشه باعث جذب و دفع مخاطب شده دوری فیلمسازان و مدیران فرهنگی از مسائل روز جامعه و بیان نکردن مسائل آنها در قالب هنر است.

انعکاس در سایت آفتاب و انتخاب

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 14:22 | لینک  |