تبليغاتX
حیدریم

ایستادگی کردیم تا خارها گل داد

یاد و خاطره  سرداران رشید اسلام شهدای سرافراز مسجد جامع فاطمیه گرامی باد

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 13:26 | لینک  | 

دو خواهر زاده مقتول پسر ۳ ساله و دختر ۵ ساله

دو خواهر قاتل و خواهان قصاص

  هاشم - ۳۵ ساله از تبار افغانستان و بدون گذرنامه - متهم به ارتكاب ۵ فقره قتل عمدى از جمله ۲ كودك بى گناه (خواهر زاده ها)، خواهر، برادر و شوهرخواهرش است که به ۵ بار قصاص - اعدام - محكوم شد. 
هاشم در دفاع از خود گفت: اتهام خود را قبول دارم، چرا كه از دوران بچگى دچار بيمارى روحى بودم و مرتب از قرص هاى آرام بخش استفاده مى كردم. انگيزه اى براى قتل اعضاى خانواده ام نداشتم و از دادگاه مى خواهم هرچه زودتر مرا مجازات كند. روز حادثه وقتى وارد خانه شدم، ابتدا برادرم، رضا را با ضربه هاى پتك به قتل رساندم، همان موقع خواهرم سررسيد و خودش را روى جنازه برادرم انداخت. ناگهان با پتك ضربه اى به سرش كوبيدم كه او نيز همانجا كشته شد. سپس به سراغ دامادمان غلام رفتم، او در اتاق خوابيده بود، ۲ ضربه پتك هم به او زدم، اما ضربه ها كارى نبود، همان موقع او با من درگير شد تا اين كه هنگام درگيرى از پاى درآمد. سرانجام نيز ۲ خواهرزاده ۵ ساله و ۲ ساله ام را با ضربات پتك كشتم. بدين ترتيب پس از قتل اعضاى خانواده ام و سرقت اشياى با ارزش، فرار كردم.البته نقشه قتل آنان را از يك هفته پيش طراحى كرده بودم، اما دنبال فرصت بودم. هيچ دفاعى ندارم، فقط منتظرم كه زودتر اعدام شوم.در زندان دچار عذاب وجدان زیادی شدم چندبار خواستم خود کشی کنم ولی دیدم گناهی بر گناهانم اضافه می شود ، منصرف شدم هيأت قضايى دادگاه پس از ۲ ساعت جلسه مشورتى به اتفاق آرا، متهم افغانى را به اتهام مباشرت در ۵ فقره قتل عمد به ۵ بار قصاص نفس - اعدام - و به اتهام سرقت اموال مقتولان نيز او را به ۳ سال حبس و ۷۴ ضربه شلاق محكوم كردند.

دستاورد این قتلها: از دست دادن خواهر،برادر،خواهر زاده و... و عذاب وجدان / بدست نیاوردن اموال سرقت شده / بی آبرویی و بدنامی تا ابد / عذاب آخرت

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 15:10 | لینک  | 

چه خواب چه بیدار ، همش عبادته. چه ماه ی

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 9:28 | لینک  | 

پیر مردی (۷۵ ساله و پدر شهید) که در محل ما همیشه با چرخ دورگردی خود با صدای لرزان ندای نون خشکی سر میداد حالا شهرداری چرخ اونو مصادره کرده / با وجود نداشتن چرخ دورگردی رزق و روزی مصادره نشده. سر ظهر نشسته بود روی پله ورودی یکی از خونه ها و پولهاشو می شمرد ۷۵۰ - ۸۰۰ -۹۵۰ - ۱۱۰۰ تومان - خدا را شکر.

اگر پسرش بود اجازه میداد پدر سالخوردش کار کنه اونم نان خشکی؟ حالا که او بدون منت و ادعای روزگار میگذراند وظیفه مسئولان در قبال او بی تفاوتی و رها کردن او با مشکلاتش هست؟؟؟

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 8:53 | لینک  | 

وقتى پاى عشق به ميان مى آيد، وقتى بنا بر اين گذاشته مى شود كه خوبى را با خوبى جواب داد، وقتى قرار مى شود كه وفادارى حرف اول را بزند، آن وقت است كه بناى زندگى براساس همان پيمانى كه سر سفره عقد گذاشته مى شود، پايه گذارى مى شود. آن وقت است كه عشق هاى پاك روزهاى اول آشنايى و وفادارى از ياد نمى رود و براى هميشه در آسمان زندگى مى درخشد. آن وقت است كه سربالايى هاى زندگى سخت و طاقت فرسا به نظر نمى آيد.
آمنه شیخ زنى است روستايى كه سالهاست با عشق و اميد به آينده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى كرده است كه روزى به عنوان همسر پاى در خانه اش گذاشته است.محبت را با محبت و خوبى را با خوبى چه زيبا پاسخ داده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گويد: من و موسى هرچند فاميل بوديم ولى زياد همديگر را نمى ديديم. پدر و مادر موسى از هم طلاق گرفته بودند و موسى از پنج سالگى در خانه اى بزرگ مى شد كه نامادرى اش به او سخت مى گرفت، موسى در سايه اين سخت گيرى ها خودش را با شرايط وفق مى داد و در كار كشاورزى و دامدارى و نگهدارى چند خواهر و برادر كمك مى كرد به همين خاطر از كودكى آنقدر گرفتار بود كه كمتر ديده مى شد. يادم هست وقتى ۱۴ ساله شد، روستا را ترك كرد و به تهران آمد تا در تهران كار كند.آمنه به ياد عشق مى افتد و روزى كه به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مى بندد.
- يادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد به خانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خيلى كم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤوليت زندگى بربيايد من تا قبل از خواستگارى موسى به او فكر نكرده بودم ولى بعد از آن براى اولين بار عاشق شدم اما به علت احترام و حيايى كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم. دلم براى موسى تنگ مى شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در ميان همه زبانزد بود. با اينكه سختى زياد كشيده بود ولى در سايه اين سختى ها خوب پرورش پيدا كرده بود.

برق در چشمان آمنه مى درخشد يك روز با خواهرم در مورد محبت موسى حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبت بدهيم. من و موسى ازدواج كرديم و يك سال و نيم بعد من با او به اسلامشهر آمدم. موسى در يك خشكشويى كار مى كرد.موسى خيلى با من مهربان بود. از محل كارش كه به خانه مى آمد مرا با خودش بيرون مى برد به خاطر اينكه از خانواده ام دور بودم و دلم تنگ مى شد به من توجه زيادى مى كرد. مى گفت هرچه دوست دارى براى خودت تهيه كن برايم هديه مى خريد، تمام تلاش موسى اين بود كه من احساس خوشبختى كنم. موسى به من عشق كردن و محبت ورزيدن را در آن سالها ياد داد. وقتى فرزند اولمان كه دختر بود به دنيا آمد او مثل يك مادر به من توجه كرد. مادرم از من دور بود ولى با وجود موسى من احساس مى كردم مادرم در كنارم است و هيچ مشكلى ندارم.
خوشبختى من با تولد فرزند دوم ما بيشتر شد. شوهرم كارش را عوض كرد و در يك شركت سرايدار شد اين باعث شد كه من و او وقت بيشترى در كنار هم داشته باشيم. همان موقع با پس اندازى كه كرده بوديم خانه نيمه سازى خريد كه تنها زيرزمين آن ساخته شده بود، هرچند اين زمين در جاى دورافتاده اى در اطراف كرج بود ولى ما راضى بوديم.
زن به دو سال قبل برمى گردد به ياد روزى كه براى رفتن به عروسى از خانه بيرون رفته بودند ولى...
 شهريور سال ۸۲ و روز نيمه شعبان بود. براى عروسى يكى از بستگان بايد به قزوين مى رفتيم. با موسى و بچه ها سوار موتورسيكلت شديم. هوا كم كم داشت تاريك مى شد. بعد از پمپ بنزين در اتوبان در يك لحظه مينى بوس به طرف ما منحرف شد، نمى دانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسى خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشيه منحرف شديم. موسى براى اينكه اتفاقى براى ما نيفتد موتور را رها نكرد من و بچه ها روى زمين پرت شديم و او محكم به گاردريل برخورد كرد. با اينكه زخمى شده بودم به طرف شوهرم دويدم. او با صورت روى زمين افتاده و خون اطرافش را گرفته بود. از زانويش خون فوران مى كرد. با چادرم زانويش را بستم. سرش را بلند كردم، نمى دانيد چه حالى شدم. نيمى از صورت موسى نابود شده بود. موسى ديگر بينى نداشت. يعنى او همان شوهر من بود؟ موسى بى هوش بود و من در حال بى هوشى. نمى توانستم باور كنم. يك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببيند. روسرى از سر او برداشتم و روى صورت موسى انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر مى كردند موسى در حال مرگ است. پليس آمد و گفت بايد صبر كنى تا آمبولانس بيايد. گريه مى كردم. چادر عروسى را روى زمين پهن كردم با كمك چند نفر موسى را درون آن گذاشتيم به مأمور پليس گفتم: نگذار بچه هايم يتيم شوند. موسى را در ماشين پليس گذاشتيم و به طرف بيمارستان شهيد رجايى قزوين راه افتاديم. پزشكان او را در آن حال كه ديدند گفتند زنده نمى ماند ولى با اين حال او را به اتاق عمل بردند راهى براى تنفس موسى وجود نداشت. بعد از چند ساعت جراحى زير حنجره او را شكافتند و چشمش را تخليه كردند. موسى ديگر صورت نداشت. به من گفتند بايد پاى او را هم قطع كنيم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم.

(تنفس از راه گلو)

خدايا من به عشق اين مرد از روستا به تهران آمدم در اين شهر غريب مرا و دو بچه ام را تنها نكن. خدايا آرزو دارم با موسى در حالى كه روى پاى خودش ايستاده به خانه برگردم. اگر موسى زنده نماند به خانه برنمى گردم. خدايا به من مهلت بده تا بتوانم خوبى هايش را جبران كنم.
موسى بى هوش بود. پزشكى كه بى تابى ام را ديد گفت: او زنده نمى ماند. اگر هم بماند ديگر صورت ندارد. او را مى خواهى چكار؟
روز بعد شوهرم را مرخص كردند در حالى كه حتى زخم هاى صورت را نشسته بودند تا سنگريزه ها از آن بيرون برود. موسى را به تهران آورديم هيچ بيمارستانى او را پذيرش نمى كرد، مى گفتند فايده ندارد، مى گفتند بايد ۳۰ ميليون تومان به حساب بيمارستان بريزى.
بالاخره با وساطت يك پزشك موسى در بيمارستانى بسترى شد. يك متخصص بعد از معاينه موسى گفت بايد فوراً يك جراحى روى سر شوهرت بشود. شوهرم را جراحى كردند.
تا ۲۰ روز موسى در كما بود. در تمام آن روزها كنارش بودم. آن روز شروع به حرف زدن با او كردم. شعرى را كه دوست داشت، برايش خواندم. از عشق و تنهايى ام برايش گفتم. به او گفتم مى دانم به خاطر اينكه بلايى سر من و بچه ها نيايد خودش را فداكرده است. در يك لحظه احساس كردم انگشت دستش حركت كرد. دستش را در دستانم گرفتم. صدايش زدم و موسى آرام چشم باز كرد. گفتم موسى من را مى شناسى؟ سرش را تكان داد. اشك هايم مى ريخت و من به خاطر اينكه خدا نور اميد را به قلب من تابانده بود، سپاسگزار بودم. تهران را نمى شناختم. به سختى به چند داروخانه مى رفتم و براى شوهرم دارو مى خريدم. موسى نمى توانست صحبت كند چون در فك بالا و بينى اش به شدت آسيب وارد شده بود. من و موسى به زبان اشاره با هم حرف مى زديم. همان موقع در پاى او پلاتين گذاشتند. روز و شب از كنار موسى تكان نمى خوردم. پايين تخت موسى پتويى را كه پرستاران داده بودند مى انداختم. براى اينكه اگر موسى در نيمه شب درد داشت بتوانم متوجه شوم و پرستار را صدا كنم. نخى به دست او بسته بودم و سر ديگر نخ را به دست خودم بسته بودم تا با حركت دستش متوجه شوم همه پزشكان مى آمدند تا من و موسى را ببينند. يكبار يكى از آنها گفت: ما با اين شغل و درآمد و موقعيت هيچوقت اين قدر مورد توجه نبوده ايم. خوشا به حال شوهرت كه اينقدر دوستش دارى.گفتم: آقاى دكتر شايد شما هيچوقت مثل موسى خوب نبوده ايد. دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسى نه فك بالا داشت نه بينى و نه كام. هوا مستقيم وارد دهانش مى شد. زبانش خشك شده بود و ترك هاى عميق و دردناكى داشت و نمى توانست حرف بزند. براى اينكه موسى متوجه نشود كه چه اتفاقى براى صورتش افتاده است شب ها پرده اتاق را مى كشيدم مبادا كه عكس خودش را در شيشه ببيند. يك روز با اصرار گفت: آمنه يك آينه به من بده.
در يك لحظه ماندم چه كنم. به او گفتم: قبل از اينكه آينه بدهم بايد به حرفهاى من مثل قبل گوش كنى و آنها را باور كنى. به موسى گفتم از ديدن چهره ات نبايد ناراحت شوى و اميدت را ازدست بدهى. مهم اين است كه براى من هيچ چيز عوض نشده است.

(چهره موسی شیخ قبل و بعد از سانحه تصادف)

موسى آينه را گرفت. چند دقيقه شوكه شد و بعد شروع به گريه كرد. روى صورتش دست مى كشيد. نمى توانست حرف بزند. فقط با زبان اشك با من حرف مى زد.
به او گفتم: به صورتت فكر نكن به بچه ها فكر كن و به زندگى مان كه بايد ادامه اش بدهيم. به او گفتم: از روزى كه تو به خانه نرفته اى من هم نرفته ام. به او گفتم: مثل تو چند ماهى است كه بچه هايم را نديده ام. به او گفتم: نذر كرده ام با تو به خانه برگردم. به او گفتم: نمى خواهم و نمى توانم اشك هايت را ببينم.
يكى از پزشكان براى بينى او پيوندى زد آنها مى خواستند از اين طريق هوا داخل دهان موسى نرود و بتواند حرف بزند. دعا مى كردم پيوند بگيرد. بالاخره موسى حرف زد و توانست چيزى بخورد. خوشحال بودم كه او ديگر احساس ضعف و گرسنگى نمى كند.
۵ ماه و نيم طول كشيد تا موسى توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگى برگردد. بعد از تخفيف زياد هزينه بيمارستان را ۸ ميليون اعلام كردند. به هر سختى بود قرض كرديم و به خانه برگشتيم. موسى ديگر نمى توانست كار كند. بچه ها از موسى فرار مى كردند. قرض بود و سختى و خرج بچه ها. موسى در زيرزمين مشكل تنفسى داشت و حالت خفگى پيدا مى كرد. ۴۰ كيلو وزنش را از دست داده بود. يك سال و نيم گذشت و موسى ديگر نمى توانست به اين وضعيت ادامه دهد. مردى حاضر شده بود ماهى ۲۰ هزارتومان به ما كمك كند دوباره قرض كردم و طبقه بالا را به سختى ساختم. موسى بايد زندگى مى كرد. روحيه اش بهتر شد. ولى هنوز هم گاهى دردپا آزارش مى دهد. نيمه شب پايش را ورزش مى دهم. گاهى گريه مى كند. سنگ صبورش مى شوم. مى دانم او آرزو دارد مثل همه عطسه كند، بو كند و نفس بكشد، مى دانم چه زجرى مى كشد كه ترشحات بينى در مجراى تنفسى و دهانش وارد مى شود، مى دانم موسى جز خدا و من و بچه هايش هيچكس را ندارد. مى دانم...
زن ساكت مى شود. دو مرواريد بزرگ اشك مى خواهند روى چهره اش بغلتند. زن از روزى كه با موسى به خانه برگشته سر زمين هاى كشاورزى مردم كارگرى كرده است. زن با تمام اين مشكلات از سال قبل براى اينكه مرد زندگى اش باور كند. زندگى براى آمنه دركنار او گرم ولذت بخش است بارديگر باردار شده است. آنها با ماهى ۸۰ هزارتومان كه از بيمه مى گيرند زندگى مى كنند. موسى ۲ سال است حتى حاضر نشده تا در خانه برود. او در اتاق تنها مانده است.عكس ها را گرفتم مى خواهم برويم كه موسى مى گويد:
- اين زن، زن بزرگى است. شرمنده اش هستم. اى كاش مى شد چهره اى داشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند و من مثل قبل از خانه بيرون مى رفتم و براى راحتى اين زن بزرگ لقمه نانى سر سفره مى آوردم.

علاقه مندان به کمک مالی از طریق پست الکترونیکی (ایمیل hidarrezaei@yahoo.com) ارتباط برقرار کند

 انعکاس مطلب فوق در ایرانیوز

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 15:23 | لینک  | 

گردهمایی مسئولان کمیسیونهای مبارزه با قاچاق کالا و ارز استانهای سراسر کشور

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 12:47 | لینک  | 

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 7:46 | لینک  | 

تودیع و معارفه رئیس کل بانک مرکزی (مظاهری رئیس بانک مرکزی و شیبانی رئیس سابق)

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 14:19 | لینک  | 

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 11:26 | لینک  | 

اعدام قاتل شهید جواد جعفرپور (قاضی دادگاه عمومی قرچک ورامین) ساعت ۷ صبح امروز در ملا عام برگزار شد. 

قبل از اعدام - قاتل با صدای بلند فریاد زد آی مردم منو به زور دارن میبرن پیش خدا

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 12:6 | لینک  | 

برای مصاحبه با کیانوش عیاری که در حال ساخت سریال دکتر قریب بود به شهرک سینمایی غزالی رفته بودیم / در نگاه اول به شهرک سینمایی تنها چیزی که به فکرت می رسد زحمات مرحوم علی حاتمی (کارگردان شاخص / خلاق و دلسوز) که تلاش و پیگیری فردی او همین مخروبه به ظاهر شهرک را با خون دل و سختیهای فراوان ساخت. اما ... نگهداری و مرمت کردن این شهرک و کسب درآمد اقتصادی با فروش بلیط برای مشتاقان و بازدید کنندگان جهت حفظ آن/ تنها موردی هست که مسئولین مربوطه از آن هم دریغ می کنند. گرچه با نادیده گرفتن تخریب آثار تاریخی که بخشی از آن مربوط به مدیریت می شود و با بزرگ نمایی نبود منابع مالی همیشه همراه هست نباید زیاد توقع داشت که شهرک سینمایی و ... حفظ و نگهداری شود.

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 8:36 | لینک  | 

همایش خواهران قرآن پژوه (در محل سابق مجلس شورای اسلامی) 

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 7:54 | لینک  | 

مهدی (عج) جان بیا . شب هجران سحر کن.

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 12:50 | لینک  | 

سخنرانی دکتر حدادعادل در مراسم بزرگداشت پنجاهمین سالگرد تاسیس چاپخانه افست - وقتی از همراهان دکتر پرسیدم چرا دکتر روی پنجه پا ایستادند؟؟ گفتند: از ۵ صبح تا حالا (۱۱ شب) دکتر برنامه و کار داشتند بخاطر اینکه کمتر خسته شوند روی پنچه پا و مایل به تریبون می ایستند.

ضیافت شام / نگاه و انتظار کارگران رستوران

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 8:39 | لینک  | 

مراسم تودیع ثمره هاشمی (معاون سیاسی سابق وزارت کشور) و معارفه سردار افشار (معاون سیاسی جدید) با حضور پور محمدی (وزیر کشور)

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 11:27 | لینک  | 

گفتگو با محمد سلیمانی ( وزیر ارتباطات و فن آوری اطلاعات) ساعت ۷ صبح

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 15:25 | لینک  | 

مهندس جعفری جلوه (معاون سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی )

نسبت سینمای امروز ما به ماندن و جذب مخاطب / نسبت عینک به بینی

نوشته شده توسط حیدر رضایی در ساعت 13:4 | لینک  |